سخنران :
عمادالدين باقي
و با حضور :جناب آقاي دكتر علي محدثي،سركار خانم دكتر سارا شريعتي ،دكتر سيد حسين سراج زاده ، حجة السلام والمسلمين دكتر ثقفي و جمعي از انديشمندان و دانشجويان
زمان ؛ سه شنبه 13/7/84
مكان؛ دانشگاه تهران
ساعت شروع جلسه : 30/16
آقاي باقي در شروع جلسه ضمن سلام و خير مقدم به مدعوين و حضار جلسه ،مطالبي را در خصوص مبحث جامعه شناسي دين ،امكان يا امتناع بيان نمودند .آنچه در زير مي خوانيد خلاصه اي از مباحثات و برخي پرسش و پاسخ هاي صورت گرفته است .
بحث اين جلسه ،مبحث جامعه شناسي دين است ،كه آيا اساساً مي توان جامعه شناسي دين داشت يا خير .بحث جامعه شناسي اسلامي از چند دهه پيش در جهان اسلام آغاز شده و نتايج مختلف سياسي و اجتماعي را در بر داشته است .از دو دهه پيش در ايران نيز باب اين مبحث گشوده شد .
اصولاً اين مبحث از جمله مباحث پيچيده است كه پاسخ دادن به اين پرسش نيازمند اطلاع و آگاهي از ساير مفاهيم جامعه شناسي ،علوم سياسي ،حقوق و مباحث ديني است .بنا بر اين احاطه داشتن به موضوعات فوق ،از جمله اهم موضوعات مورد نياز است .
جامعه شناسي ديني يكي از شاخصه هاي جامعه شناسي است ،كه به اين واسطه به يكي از پديده هاي اجتماعي مانند صدها نوع نهاد اجتماعي ديگر نظيرخانواده مدرسه و... نگاه مي كند (كه در اينجا موضوع مورد مبحث دين مي باشد) نگاه مي كند و آنرا مورد بررسي قرار مي دهد .البته موضوع بسيار مهم آن است كه در بررسي و تبيين اين مسئه آن را فارغ از مسئله آسماني دين نگاه مي كند ،اما درست بر خلاف جامعه شناسي دين ،جامعه شناسي ديني ،يعني شناخت جامعه با استفاده از اصول و معيار هاي ديني و مذهبي .جامعه شناسي دين يكي از روش هاي مورد استفاده آن ،اصول فلسفي است ،چرا كه اساساً جامعه شناسي در گذشته ريشه در تفكرات فلسفي دارند و نهايت آنكه ميان دو مقوله جامعه شناسي دين و جامعه شناسي ديني تفاوت ماهوي وجود دارد .
حال در اينجا سوالي كه مطرح مي شود آن است كه آيا شناخت دين با استفاده از ابزارهاي جامعه شناختي امكانپذير است يا خير ؟
اساساً در گذشته نگاهي افراطي به مسئله جامعه شناسي ديني در قبل و بعد از انقلاب وجود داشته است كه گاهي اوقات ،اعتقاد بر لزوم شكل گيري علوم اسلامي در همه ابعاد آن وجود داشته است . آنچه كه باعث ايجاد و طرح اين مبحث در دوره حاظر مي گردد شايد به نوعي به ناشي از تاثيرات انقلاب فرهنگي در جامعه ما باشد و يا آنچه كه در دوره هاي بعد و در طي جريانات سياسي بعد از آن صورت گرفت (نظير فرمان اسلامي كردن دانشگاه ها و يا تاسيس دانشگا هاي اسلامي ) باعث بي اعتباري و يا كم توجهي به موضوع فوق گرديد .در اين راستا كتاب هاي متفاوت و متنوعي نوشته شده است و ليكن هيچ كدام بطور مستقيم به تفاوت ماهوي ميان جامعه شناسي دين و جامعه شناسي ديني نپرداخته اند ،اما مجموعاً تقريباً همه آنها به چهار رويكرد اصلي مي پردازند ؛
1- نسبت علم و دين :
آيا مي توان مفاهيم علمي را به دين نزديك كرد و متقابلاً مضامين ديني را تحت نظر اصول علمي تبيين نمود يا خير ؟در عين حال كتاب هاي متنوعي نيز در همين راستا نوشته شده است كه از آن جمله مي توان به مباحث آقاي مهندس بازرگان كه تلاش بسياري زيادي در جهت انطباق اين مفاهيم بر هم داشتند اشاره نمود . ايشان بيان مي داشتند كه اساس دين و علم يكي است و اگر هر فردي بخواهد از هر كدام از اين ابعاد به مفاهيم الهي برسد ،نهايتاً هر كدام به اين مفاهيم خواهند رسيد .
2- رويكرد وحدت وجودي :
كه آقاي دكتر نصر باني آن بود .كه علوم و فنون بر پايه وحدت بنا نشده اند و چنين مي توان گفت كه هدف علوم و فنون ،نشان دادن وحدت جهان است .كه از آنجا مي توان به وحدت الهي رسيد .
ايشان در جايي ديگر بحث تاريخي مي نمايند و به معرفي علماي نامدار اسلامي مي پردازند تا نهايتاً به اين نتيجه برسند كه ديدگاه و نظرات اين انديشمندان در ابعاد مختلف علمي ،همه جزو علوم اسلامي بودند .
و درست زماني علوم به دو بخش علوم اسلامي و غير اسلامي تقسيم گرديدند كه مفاهيم سكولار بوجود آمدند .آقاي دكتر نصر در بيان ديدگاه هاي خود نه تنها اين تقسيم بندي را نمي پذيرد بلكه قائل به وحدت وجودي است و همه علوم را جزء علوم اسلامي مي داند .از ديدگاه او حتي مفاهيم سكولاريزم را هم بخشي از علوم الهي مي پندارد چراكه معتقد به اصل وحدت وجودي همه علوم است .
3- ديدگاه ديگر مربوط به آقاي دكتر مهدي گلشني است كه در كتاب خود با عنوان از علم سكولار تا علم ديني بيان مي كند كه فعاليت ديني را يك فعاليت علمي مي داند ولي سعي مي كند كه با ابزارهاي خودش به تبيين موضوعات آن بپردازد .پس بنابر اين ميان آنها تفاوتي نمي بيند ،و معتقد است كساني كه قائل به گسست و انفكاك ميان علم و دين هستند نه مفاهيم دين را به درستي شناخته اند و نه ابزار علمي را به خوبي مي شناسند .
ايشان بيان مي دارد كه علوم في نفسه ماهيت ارزشي اسلامي و غير آن ندارند بلكه اين نوع كاربرد علوم هستند كه واجد اين صفات خواهند گرديد .پس با بينش سكولار هم مي توان در اصول علمي موفق شد ،اما تفاوت آن در دو بخش است يكي در خصوص ابعاد نظري اين مقوله و ديگري شيوه هاي كاربري آن .
4-ديدگاه محمد امين ضياء:
وي نه تاكيد و تلاش بسيار زيادي دارد تا ثابت كند كه تنها جامعه شناسي دين وجود دارد ،بلكه به دنبال يك فلسفه اثباتگراست و مي كوشد ثابت كند كه بين جهت گيري مذهبي و جهت گيري ايدئولوژيك تفكيك قائل شود و در همين راستا بيان مي دارد كه جامعه شناسي اسلامي جهت گيريش ،جهت گيري ايدئولوژيك است .
او قائل به اختلاف گوهره ميان علم و جامعه شناسي است وبر همين اساس است كه ايدئولوگ ها به دنبال اثبات حقايق هستند كه از پيش اختيار كرده اند ،اما جامعه شناس يك رويكرد ايدئولوژيك ندارد و نهايتاً گزارشي تحت عنوان سنت جامعه شناسي را در اسلام ارائه مي دهد و به اين ترتيب در كشور هاي عربي ،جامعه شناسي عربي و قومي را شكل مي دهد .
محمد امين بيان مي دارد كه اساساً جامعه شناسي سكولار ساخته و پرداخته استعمار مي باشد و معناي اسلامي كردن علوم را حضور عقل اسلامي در پديده هاي اجتماعي مي داند .بدين معنا دو نوع جامعه شناس اسلامي محتمل است ؛ يك نوع جامعه شناس كه به موضوعات اسلامي مي پردازد و نوع دوم آن كه در تبيين مسائل جامعه شناختي از روش هاي اسلامي استفاده مي نمايد .
از ديدگاه كساني كه معتقد به ،به هم رسيدن علم و دين به يكديگر هستند مي توان به جامعه شناسان تجربي و سكولار اشاره كرد .
اصولاً علوم اسلامي آميخته به اعتقادات و ارزش هاي پژوهشگرند ،بنا بر اين نمي توانند عاري از صفات و ارزش هاي خود پژوهشگر باشند .بدين لحاظ علوم اسلامي نيز تحت تاثير همين نظام ارزشي قرار دارند .در ايران تنها كسي كه توانست به مفاهيم جامعه شناسي رنگ و بويي اسلامي بدهد ،مرحوم دكتر شريعتي است ،كه توانسته است با توجه به اصول جامعه شناسي ،مفاهيم اسلامي را باز شناسي نمايد .
بررسي انگار هاي موجود در خصوص تفاوت هاي علم و دين :
1- انگار هاي امكاني ؛ در انگار هاي امكاني ،اسلامي كردن علوم به معناي آن نيست كه انها را تغيير ماهيت دهيم تا چيزي متفاوت ايجاد كرده باشيم .بر اين اساس چون عقل اينگونه مفاهيم و علو م را تاييد كرده ،مي تواند موافق با اصول اسلامي باشد .پس براي فرا گرفتن علوم پايه اي نظير فيزيك ،جامعه شناسي و.... نيازي به اسلامي كردن آنها نيست ،بلكه كاربرد آنها بايد اسلامي گردد .
2- انگاره امتناعي ؛كار علمي ،شرقي ،غربي ،اسلامي و غير اسلامي ندارد و كار علمي روش كار خود را دارد .پس علم اسلامي و جامعه شناسي اسلامي يك مفهوم بي معناست .علم و دين و جامعه شناسي هر كدام دراي روش و هدف خود هستند و نمي توانيم آنها را به هم بياميزيم .
3- انگاره وحدت يا ادغام ؛بر اين اساس نه علوم اجتماعي بلكه كليه علوم قدسي بوده و ريشه الهي دارند و كتاب خلقت تجلي فيزيكي ،كتاب قرآن است ،بنا بر اين نيازي به پرداختن به علوم غير اسلامي و غير آن وجود ندارد .شايد به نوعي به ديدگاه پرتستانيست هاي عصر روشنگري شباهت داشته باشند .
4- انگاره استقلال ؛ كه مي توان نظريه قبض و بسط شريعت را در اين چهار چوب قرار داد و مطابق با آنچه كه دكتر سروش بيان مي كند آنچه از دين در اختيار ماست ،انگاره ها و برداشتت هاي شخصي ما از دين است .اصل دين در جاي خود در لوح محفوظ باقي است ولي اين تفاسير ماست كه متفاوت و متنوع خواهد بود و آنچه كه موجب تعارض دين و علم مي گردد در واقع ناشي از برداشت هاي ما از دين است كه در خصوص اين دو وجود دارد .پس هم دين بر جامعه اثر گذار است و هم جامعه بر دين .
5- انگاره ارجحيت ؛كه از دو سو مورد توجه است ،يعني هم از سوي كسانيكه علوم جديد و سكولار را برتر از علوم ديني مي دانند و و هم از طرف كسانيكه علوم ديني را برتر از همه علوم مي دانند ،نظير آنچه آقاي جوادي عاملي در تفسير خود بيان مي نمايد ،كه هر چقدر كه انسان در حوزه علوم به پيشرفت هايي دست يابد ،بيشتر بر ناتواني هاي خود آگاهي خواهد يافت و زماني علوم خواهند توانست به سطح كمال برسند كه به علوم اسلامي متصل گردند .
اينها خلاصه اي از انگاره هاي موجود بودند كه در خصوص افتراق و تعارض ميان علم و دين وجود داشت، اما برداشت شخصي بنده بي طرفانه خواهد بود .
اساساً برخي علوم و يا حتي وقايع طبيعي خارج از حيطه مباحث ديني قرار مي گيرند و فارغ از ارزش هاي ديني ،مذهبي و عقيدتي هستند ،نظير فيزيك ،شيمي و امثالهم و يا پديده هايي مثل كوه ،دريا ،سيل ،زلزله و... ،در خصوص ابزار ها هم وضع بر همين منوال است و انها نيز اصولاً ساخته هاي دست بشر هستند كه نمي توانند ارزش پذير باشند بلكه تحت تاثير كنش ،كنشگران اجتماعي هستند ،مثلا" يك كاغذ معمولي به تنهايي ارزشي ندارد ولي وقتي كاربردي مثل پول پيدا مي كند مي تواند منشاء اثرات اجتماعي ،اقتصادي ،سياسي و اخلاقي گردد .پس علوم بصورت مجرد فارغ از ارزش هاي اجتماعي يا مذهبي هستند .
در خصوص علمي مثل جامعه شناسي هم وضع بر همين منوال است ،كه مي تواند اسلامي يا ماركسيستي و يا تحت تاثير هر ايدئولوژي ديگري باشد .
ما در جامعه شناسي قانونمندي هاي ديگري را نيز داريم كه از طريق تجربي استنباط شده اند ،اين قانون مندي ها و احكام بر اساس آنكه بر چه مبنايي شناخته شده باشند ،از يكديگر متمايز خواهند بود.
احكام و قوانين اجتماعي كه در مذهب بيان مي شوند معمولاً بصورت متداول در جامعه وجود داشته اند ،كه پيامبران آنها را امضاء كرده و يا تصحيح نموده اند .اما مشكلي كه اينجا مطرح مي شود آنست كه آيا مي توان برخي از مفاهيمي كه در خصوص مسائل اجتماعي مطرح شده اند را جدا نموده و به بوته آزمايش گذاشت .
برخي از سوالات مطرح شده در بحث ؛
س) سوال كه مطرح شد آن بود كه آيا مي توان در زمينه علوم ديني ،تحقيق و بررسي نمود ، يا خير ،و حال درصورتيكه افراد به هر دليلي به اين نتيجه برسند كه نوع ديني را كه انتخاب كرده اند اشتباه بوده است و بايد آن را تغيير دهند آيا مجاز به چنين كاري هستند يا خير ؟
ج) بنده در ارائه مطالبم تنها گزارشي دادم در خصوص گزاره هايي كه در مورد امكان يا امتناع انطباق علم و دين وجود دارد ،كه برخي از اين گذاره ها توصيفي هستند ،ما مي توانيم برخي از مفاهيم ديني را استخراج نموده و آنها را بصورت فرضيه در آوريم و نهايتاً به بوته آزمون بگذاريم .در همين راستا برخي از اصول اجتماعي مذهبي را مي توان فرضيه سازي كرد ،ولي در مورد مفاهيم اساسي و اصولي مذهبي بهيچ عنوان نمي توان آنها را مورد آزمايش و شايد به نوعي ترديد قرار داد .(توضيح آنكه اين ديدگاه ها همگي سلبي هستند نه ايجابي) .
اما شخصاً اعتقاد دارم كه اصول مذهبي را نيز مي توان به بوته آزمايش كشيد و نوعاً در صورتيكه اين زمينه فراهم شود خواهيم ديد كه اين آزمايشات و پژوهش ها ،تاييدي بر اصول مفاهيم ديني خواهد بود .
در عين حال بنده معتقدم كه دين و شريعت دو امر متفاوت است .دين امري است ،فطري و ماورايي ،و اگر در برخي از اصول شريعت هم تشكيك شود ،ليكن در ماهيت دين بواسطه فطري بودن ،هيچ گونه تغييري در ذات آن وجود ندارد .
دكتر شريعتي در همين راستا انسان را بر خلاف علوم كه به صورت محض و فارغ از ارزش ها هستند ، ممزوج به ارزش ها و اعتقادات شخصي مي داند كه بصورت موجودي بين دو قطب ،ارزش مدار و فاقد ارزش انساني و معنوي در حال نوسان مي باشد . در واقع داراي نوعي جهان بيني جهت دار است ،كه بايد راجع به آن پژوهش و تحقيقات بي شماري انجام دهيم .و هرچه كه پژوهش هاي ما بيشتر شود آنرا بهتر مي شناسيم . اما در خصوص علوم الهي ما بايد در نهايت به يك وحدت نظر برسيم . و به عبارت ديگر علوم هر كدام به بخشي از اين پازل (يعني شناخت) اشاره دارند .
ما جامعه را يك وجود اصيل مي دانيم و آنچه كه باعث مي شود ،جامعه شناسي را به عنوان يك علم بشناسيم ،اصالت جامعه است .
يعني درست است كه جامعه از مجموعه انسانها تشكيل شده است ،ولي وقتي كه همين افراد با هم جمع شوند ،تشكيل ،شكل جديدي را خواهند داد كه تمام ويژگي قبلي را نخواهد داشت ،بلكه صاحب خصوصيات جديدي خواهند شد .
ما در نگاهي كه داريم بيان مي كنيم،اين درست است كه جامعه اصيل است ،اما از مجموعه اي از افراد تشكيل شده ،كه آنها نيز اصيل هستند .
يكي از پرسشگران ديدگاه ديگري را مطرح كردند :
تلقي بين علوم اسلامي و اسلام پروژه هايي بودند كه برخي از علما و سياسيون به دنبال آن بودند و در نهايت هم با
شكست روبرو شدند ،بنابراين امتزاج ميان اين دو بحث موضوعيت ندارند .پس به اعتقاد بنده بايد سطوح بحث را از هم جدا كنيم .
ما از طرف ديگر بايد بايد به دنبال نظرياتي باشيم كه واقعيات و پديده هاي اجتماعي را تبيين كنيم .
دكتر محدثي :
كساني كه از جامعه شناسي بحث مي كنند ،بايد ميان جامعه شناس و نظريه پرداز تفكيك قائل شويم ،چراكه شخصي مثل دكتر شريعتي نظريه پرداز است نه جامعه شناس ؛چراكه به دنبال بيان نظرات جديدي در مورد جامعه شناسي ديني بود و نه اينكه مطلقاً بخواهد راه حلي در خصوص مسائل اجتماعي ارائه دهد .
خانم دكترساراشريعتي ؛
با توجه به بحث شما احساس كردم كه بسيار جالب و جذاب بوده و بسيار مورد استفاده قرار گرفت ، وليكن در جامعه امروز دنيا منسوخ است .چراكه اگر بحث ها را از اين فضاي جامعه شناسي دين در اينجا و بطور كلي از ايران خارج كنيم بحثي است كه مربوط به پنجاه يا شصد سال پيش اروپاست و تعدادي از متاهلين به سبب نزديكي بيشتر به كليسا تمايل داشتند ،دين را وارد حوزه هاي جامعه شناسي نمايند و تفاوت چنداني در نوع اديان در جامعه شناسي وجود ندارد ،مثلاً بگوييم جامعه شناسي اسلام ،يهوديت و يا ساير اديان .
در گذشته هاي نه چندان دور پدران فكري ما به دنبال انطباق ميان علم و دين بودند ،امروزه علم ،ديگر با توجه به فروتني خاص خود نيازمند انطباق با دين نيست و انديشمندان امروز نيز درصدد انطباق با مفاهيم علمي با حوزه هاي ديني نيستند .
امروزه جامعه شناسي حوزه هاي متفاوت و متنوعي را در بر مي گيرد و نزاع ميان علم و دين از مسائل قديمي و گذشته دنياي غرب است .
به عبارت ديگر چون دين نيز در موقعيت گذشته اش در دنياي غرب قرار ندارد و داراي موقعيت جديدي شده است ديگر اين مباحث محلي از اعراب ندارد .و اگر ما الان به دنبال انطباق اين دو مقوله بر هم هستيم شايد به اين علت باشد كه ما تازه در ابتداي مدرنيته قرار داريم .
امروزه جوامع غربي با مسائل جديد و كاملاً پيچيده روبرو هستند ،مثل روحانيت سكولار ،عرفان غير مذهبي ،الهيات بي خدا و نظاير آنها همگي نشان دهنده آن است كه شرايط متنوع جوامع ،دغدغه هاي فكري خود را مي طلبند وليكن ما هنوز در مقدمات مباحث بديهي پنجاه يا شصت سال پيش هستيم و بايد قدري به روزتر باشيم . نكته حائز اهميت آن است كه ما در عين حال كهمباحث را از زاويه بومي نگاه مي نماييم همراه و هماهنگ با مباحث روز دنيا باشيم .
آقاي باقي ؛ در نهايت با توجه به تمامي كتابها و مقالات و پژوهش هايي كه در اين راستا وجود داشته با اين حال بسياري از انديشمندان به علت آنكه اين مقوله از طرف جريان هاي حاكم و بعضاً افراطي مطرح شده بود ،هرگز تمايلي به وارد شدن به موضوع را نداشتند ،فلذا از اين لحاظ ممكن است مبحث نويني باشد .
هدف ما بر اين بود كه فعلاً وارد ماهيت موضوع نگرديم و تنها مي خواستيم بگوييم كه آيا جامعه شناس مي تواند بار ارزشي به خود بگيرد يا خير ؟ و جامعه شناس بار ديني ،اسلامي را بدوش مي كشد .
در ادامه مباحث ما به ماهيت جامعه شناسي ديني خواهيم پرداخت .و اين بحث ها ،بحث منسوخي نيست .چراكه در سفر هاي سال پيش من در كنفرانسهاي متعدد اروپايي و آمريكايي اكثر بحث ها پيشنهادي معمولا ً در خصوص دموكراسي و اسلام ،حقوق بشر و اسلام و نظاير ْآنها بود .و دانشگاه ها و مراكز متعددي در كشور هاي اروپايي ،آمريكايي و يا عربي تاسيس شده اند كه علوم اجتماعي اسلامي را بطور تخصصي تدريس نمايند .
پس اين مبحث كه امروزه در خصوص مسائل مختلف مطرح شده است و هنوز هم ادامه دارد، به علت تازگي و تنوع موضوع مي باشد .
جلسه فوق در ساعت 30/19 خاتمه يافت .

