
بید مجنون ششمین ساخته بلند مجید مجیدی است ، که در حقیقت 5 سال بعد از آخرین ساخته او یعنی فیلم باران ساخته شده است و در نیمه دوم مرداد ماه 84 به نمایش در آمد . بسیاری از منتقدان سینما این فیلم را ادامه فیلم رنگ خدا می دانند. همان کودک 8 ساله ای که این بار در قالب مردی 43 ساله نقش ایفا می نماید . در عین حال تعداد دیگری از منتقدان و تحلیل گران سینما این فیلم را نقطه مقابل رنگ خدا می دانند . در رنگ خدا با کودکی روبرو بودیم که علیرقم نا بینا بودن ، بسیاری از چیزها را می دید و درک می نمود ولی در فیلم بید مجنون با مرد نا بینایی مواجه هستیم که بعد از آنکه بینایی خود را بدست می آورد ، خواسته یا نا خواسته چشم بر روی بسیاری از حقایق و واقعیت های زندگی می بندد و حتی از درک عمیق گذشته خود نیز فاصله می گیرد.
ما مجیدی را با فیلم های کودکانه او می شناسیم و بسیاری، بید مجنون را فاصله گرفتن مجیدی از دنیای کودکانه فیلم های قبلیش می دانند. ولی از نظر من تمام فاکتورهای یک فیلم با ژانر کودکانه در بید مجنون مستتر می باشد. پاکی ، بی آلایشی ، شیطنت ، شناخت جهان ، ترس های کودکانه و ....
در حقیقت یوسف نابینا ، کودکی است که بعد از 38 سال می تواند ببیند ، و هنوز بسیاری از افکار او متعلق به دوران کودکی او است . شاید اوج این مطلب را می توان به وضوح در بعضی از سکانس های فیلم مشاهده نمود ، همانند زمانی که یوسف در فرودگاه به چهره مادرش خیره می گردد و یا هنگامی که به همراه کودک خود، همانند یک کودک، با رنگهای مداد رنگی بازی می کند.
یوسف با بینا شدن از دنیای 38 سال پیش خود فاصله گرفته و به دنیای جدیدی پرتاب می گردد . پس از بینایی اغلب تصاویر حاکی از آلودگی و خرابی است ، بچه ها جیب مسافران را می زنند ، تلویزیون صحنه ها جنگ و وحشی گری را نمایش می دهد و مهم تر از همه چشم با خود حسادت و دنیا طلبی را به همراه می آورد .
بید مجنون ، جنگ بین دیدن و ندیدن است .
به صورت کلی اصل فیلم را می توان به سه قسمت مجزا تقسیم نمود. نابینایی ، بینایی ، نابینایی.تمام فیلم را می توان در سکانسی که یوسف باند چشم خود را با ترس باز می کند و مورچه ای را می بیند که از محیط روشن به محیطی تاریک و دوباره وارد روشنایی می شود ، خلاصه نمود.
و سئوال من از شما این است آیا واقعاً دوران بینایی یوسف ، دوران تیره زندگی او بود ؟!
اگر من و شما خود را به جای فردی بگزاریم که در 8 سالگی نابیــنا می شود و در ده چهارم زندگی خود بی نــایی خود را بدست می آورد و با تصاویری مواجه است که هیچ انتظاری از آن ندارد ، به همه چیز پشت نمی کنیم و پشت پا به تمام عقاید و خیال بافی های گذشته خود نمی زنیم؟!
شاید بتوان با این دید نیز ،به فیلم بید مجنون و شخصیت یوسف نگاهی کرد ، دید و نگرشی واقع بینا نه به زندگی نابینایی بینا شده . یوسف کودکی است که در چهل سالگی دوباره متولد شده است ، او باید دوباره همه چیز را بشناسد ، کشف کند و به عبارتی خود را پیدا کند . او استاد دانشگاهی است که در درک رنگ بنفش مداد رنگی عاجز است و این پارادوکس عظیم دوران بینایی و نابینایی اوست
او بعد از بینایی می تواند این واقعیت را بداند که بیشتر چیزها را نمی داند .
یوسف فردی است که چهل سال اطرافیانش ، مواظب او بودند و حتی ازدواجش جهت مراقبتی تازه از او بود . بسیاری بید مجنون را در ژانر معنا گرا و مذهبی می دانند و این سئوال پیش می آید آیا اتفاقات دوران بی نایی یوسف اعتقادات مذهبی او را زیر سئوال می برد ؟
از نظر نگارنده نباید دوران بی نایی یوسف ، رقص او در بیمارستان ، عاشق شدن او ، پشت کردن او به تمام عقاید و منش گذشته و... را ، دوران سیاه زندگی او بدانیم .همانگونه که اگر خطایی را ازیک کودک 8 ساله ببینیم به حساب پلیدی او نخواهیم گذاشت.
ایـن قسمت از فیلم ، حکایت یک دوران تیره و تار دارد ، ولی نه برای یوسف ، بلکه برای اطرافیان او که از درک و فهم شرایط یوسف غافل بوده اند . و این نگاهی منطقی است به بید مجنون، و اگر بخواهیم ،عارفانه به نقد فیلم بپردازیم مسلما قصه اینگونه نخواهد بود .
منابع :
سایت bbc
یادداشتی از علی رضا فریدی
روزنامه آسیا : شبنم همایونی

