جامعه شناسي ادبيات به عنوان يكي از شاخه هاي تخصصي جامعه شناسي در اواخر قرن نوزدهم شكل گرفت ودر قرن
بيستم با انديشه ها و آثار فيلسوف مجارستاني به نام جرج لوكاچ به نقطه عطف خود رسيد. علاوه بر لوكاچ متفكراني چون اريش كوهلر، لوسين گلدمن و ميخائيل باختين هر يك به نوبه خود در شكل گيري و شكوفايي اين رشته سهم بسزايي داشته اند.جامعه شناسي ادبيات به عنوان يك دانش ميان رشته اي از يك طرف نقطه اوج علوم ادبي است كه به زبان شناسي و فلسفه مرتبط مي شود و از طرفي ديگر با علوم اجتماعي و تاريخ ارتباطي تنگاتنگ دارد.
ريشه هاي جامعه شناسي ادبيات را بايد در فلسفه بويژه فلسفه كلاسيك آلمان جست. چرا كه بسياري از اصول و مباني اين رشته با توجه به عقايد فلسفي كانت، هگل، ماركس و شيلر شكل گرفته است.
جامعه شناسي ادبيات و جامعه شناسي ادبي
«جامعه شناسي ادبيات» كه بخشي از جامعه شناسي عمومي است به «فرامتن» و بهتر بگوييم هرآنچه كه خارج از خود متن است، مي پردازد. در اين حوزه، توليد و توزيع كتاب، خوانندگان، نويسندگان، منتقدان، نهادهاي ادبي و... قرار مي گيرند و اما «جامعه شناسي ادبي » كه يكي از شاخه هاي علوم ادبي است، توجه خود را به «متن و معناي متن» معطوف مي كندو به دنبال گسترش درك متن و تأويل آن است و با رويكردي زبان شناسانه از ديدگاههاي واج شناسي، آواشناسي، دستور زبان، نشانه شناسي و معناشناسي به بررسي متن و معنا و تفسير آن مي پردازد. ژاك دريدا، ميشل فوكو، رولان بارت، ويلتاي و لويي آلتوسر از جمله دانشمندان معاصري هستند كه در اين حوزه فعاليت مي كنند.
درحوزه جامعه شناسي ادبيات دو ديدگاه قابل طرح و مورد بحث است. يكي ديدگاه ماترياليستي و ديگر ديدگاه ايده آليستي كه البته به هر دو ديدگاه انتقاداتي نيز وارد است. ماترياليستها بين ادبيات و جامعه پيوندي بازتابي و مكانيكي برقرار مي كنند و ادبيات را تنها به بازتاب مسائل اجتماعي و بويژه اقتصادي محدود مي كنند. نگاه آنان به ادبيات تك بعدي است و استقلال زيبايي شناختي ادبيات و پديده هاي ادبي را ناديده مي گيرند. در واقع جامعه شناسان ادبيات كه ديدگاهي ماترياليستي دارند با سطحي نگري قادر به درك و تعريف پديده پيچيده اي چون ادبيات نيستند و همچون ديدگاه مجرد ايده آليستي كه مدعي استقلال مطلق آفرينش هنري وادبي است. ايده آليستها ارتباط پيچيده بين آفرينش ادبي با واقعيت اجتماعي را ناديده مي گيرند و آنقدر با ادبيات مجرد و ايده آل برخورد مي كنند كه به روح مطلق مي رسند و از واقعيت اجتماعي دور مي شوند. آنان به كلي منكر پيوند ادبيات با پديده هاي اجتماعي و تاريخي مي شوند.
جامعه شناسي ادبيات سه جزو لاينفك كتاب، اثر ادبي و خواندن دارد كه هر كدام به طور تخصصي در شاخه هاي جامعه شناسي كتاب، جامعه شناسي آفرينش ادبي و جامعه شناسي خواندن مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرند.
جامعه شناسي كتاب: در اين حوزه جامعه شناس به شيوه توليد و توزيع كتاب مي پردازد و اينكه چرا كتابي در يك دوره پرفروش تر از دوران ديگر است؟ چرا كتاب خاصي را گروه معيني مي خوانند؟ چرا بعضي كتابها با وجود داشتن ارزش ادبي و هنري مخاطب خود را پيدا نمي كنند؟ چرا فروش كتاب در بعضي جوامع پايين است؟ و جامعه شناس ادبي براي اين منظور به بررسي فعاليت نهادهايي چون دانشگاه، فرهنگستان، كتابخانه ها، محافل ادبي، سانسور و حتي جوايز ادبي مي پردازد كه در توليد و پخش كتاب و حتي آفرينش آن نقش بسزايي دارند.
جامعه شناسي آفرينش ادبي كه به نويسنده برمي گردد و حوزه فعاليت خود را بر روي انديشه و زبان متمركز مي كند، رابطه اي بسيار نزديك با واقعيت اجتماعي دارد. البته اين بدان معنا نيست كه تنها محدود به واقعيت جامعه مي شود.
يكي از موضوعاتي كه در آفرينش ادبي به آن پرداخته مي شود، تحليل رابطه صورت و محتوا است. كه اريش كوهلر آفرينش ادبي را وحدت جدايي ناپذير صورت و محتوا مي داند. و انطباق كامل صورت و محتوا را معياري براي اثرهنري برمي شمارد.
به عقيده كوهلر، اين محتواست كه صورت را مي آفريند و درمقابل صورت نيز آفريننده محتوا است. بدين معنا كه يك محتواي معين نمي تواند در هر صورتي بيان شود. صورت شفاف ترين بازتاب واقعيت است كه تفسير اين واقعيت برعهده محتوا است و به اندازه همين محتوا تابع واقعيت.
جامعه شناسي خواندن:
امروزه يكي از وجوه قابل توجه و بسيار مهم و پيچيده در حوزه جامعه شناسي ادبيات، «خوانش متن» است. «خواندن» در واقع مكالمه اي بين متن و فرامتن است. از ديدگاه «جامعه شناسي خواندن» همانقدر كه كار نويسنده و آفرينش هنري و ادبي او، كاري خلاق است، خوانش از سوي خواننده نيز به همان ميزان به خلاقيت نياز دارد. فرآيند «خوانش» پروسه اي فعال بين متن و ذهن خواننده است يعني ارتباطي تنگاتنگ بين توليد و دريافت اثر.
جامعه شناسي خواندن درپي يافتن پاسخ سؤالاتي اينچنين است: چرا خوانندگان از يك اثر واحد برداشتهاي متفاوتي دارند؟ چرا ازيك اثر ادبي در دوره هاي مختلف برداشتهاي متفاوتي مي شود؟ چه رابطه اي بين ساختار متن و برداشت خواننده مي تواند وجود داشته باشد؟ آيا افق انتظار خواننده در درك و تفسير متن دخيل است؟ عواملي چون تحصيلات، سابقه و پيش زمينه هاي ذهني، موقعيت اجتماعي و سطح طبقاتي خواننده تاچه ميزان در نوع خوانش او و در نتيجه نوع تفسيرش از متن تأثير دارند؟
اثر ادبي ساختاري واحد ندارد تا همه مخاطبان از آن برداشتي واحد داشته باشند. بلكه ساختار حاكم برمتن چند وجهي است و اين چند بعدي بودن متن باعث خوانشهاي متفاوت و درپي آن تأويلهاي گوناگون ازمتن مي شود.
خوانش متن تنها محدود به دريافت پيام متن نمي شود. خوانش متن به معناي توانايي رمزگشايي و رمزخواني از جانب فرامتن است.
ذهن خواننده ذهني منفعل نيست. خواننده با توجه به پيش زمينه هاي ذهني و جهان نگري اش، با توجه به تجربيات آرزوها و انتظاراتش با متن برخورد مي كند. در واقع فرامتن، متن را همانطور مي خواند و درك مي كند كه خودش از متن انتظار دارد.
بدين ترتيب برداشت و تفسير هر خواننده از متن تنها و تنها مختص خودش است و هر متن به تعداد مخاطبان خود مي تواند خوانشهاي متفاوت داشته باشد.
لوسين گلدمن دراين مورد مي گويد: «خالق اثر هنري جمع است». در خلق يك اثر، مؤلف مي تواند يكي ازعوامل يا فاعلها باشد. فرامتن به اندازه نويسنده درخلق و آفرينش اثر نقش دارد. جامعه، مردم، تاريخ، فرهنگ، واقعيت زمانه، خوانندگان هر كدام به اندازه مؤلف در شكل گيري اثر دخيل و سهيم هستند.
ژاك دريدا «خواندن» را نوعي ساخت شكني مي داند. دريدا به دو نوع خواندن معتقد است. خواندن به شيوه كلاسيك كه به درك معناي ظاهري اثر مي انجامد و خواندن به شيوه ساخت شكنانه كه ما را به معناي پنهان اثر مي رساند. و از اين ديدگاه خواندن نوعي تأويل هرمنوتيك است. در حوزه هرمنوتيك هر معنايي نسبي است. معناي يگانه و تغيير ناپذير وجود ندارد. و هر متن برحسب خوانش هاي متفاوت معاني گوناگون دارد كه هيچ كدام معناي نهايي و قطعي نيستند.
تئوريهاي جامعه شناسي خواندن، محصول ادبيات مدرن و فرامدرن است. در ادبيات كلاسيك آنقدر نقش مؤلف و خالق اثر برجسته و غليظ بود كه ديگر جايي براي فرامتن و حتي متن باقي نمي گذاشت. حضور مؤلف در متن آنقدر پررنگ و واضح بود كه متن و فرامتن را درخود حل مي كرد. اما به تدريج در ادبيات مدرن و فرامدرن حركتي براي حذف مؤلف و درعوض برجسته كردن نقش فرامتن صورت گرفت. به طوري كه حكم به «مغلوبيت و مرگ خالق» اثر هنري و ادبي داده شد.
رولان بارت با تئوري «مرگ مؤلف» خود، در واقع خواننده را به عنوان يك نيروي خلاق دوباره احياء كرد، كه نه تنها قدرت دخل و تصرف درمتن را دارد بلكه گاه جاي مؤلف را هم اشغال مي كند.
تئوري مرگ مؤلف نوعي اقتدارشكني است. اقتداري كه در ادبيات كلاسيك از آن مؤلف و خالق اثر بود. و امروزه در ادبيات مدرن يا فرامدرن، اين اقتدار و قدرت از آن فرامتن است.
ژاك دريدا به عنوان يكي از تئوريسين هاي ادبيات پست مدرنيستي، دراين مورد
مي گويد: «هر متن به تعداد فرامتن هاي خود مؤلف دارد. و به تعداد فرامتنها تفسير و معني. بنابراين فرامتن به اندازه نويسنده درنقاط ضعف و قوت متن دخيل است و به اندازه او مسؤول
منابع:
1-روزنامه ايران - تاريخ ششم دي ماه 1381

