یک روز صبح وقتی هنوز چادر خورشید برتمامی کوچه ها ی شهرپهن نشده ، همان موقعی که چراغهای ستونهای
سیمانی محله های شهر یک به یک ،درمقابل روشنایی آفتابِ درحال سرزدن ، رنگ می بازند و خاموش می شوند و همان موقعی که عابر کوچه ها از پنجره های باز ، نیمه باز یا بسته ی خانه ها ی شهرزنگ ساعتهای شماطه داررا می شنود که خواب رخوت آلود صبحگاهی را برچشمهای پف کرده از بیخوابی ، بدخوابی یا حتی پرخوابی مردم شهر، حرام اعلام می کند ، همان وقتی که آدمهای شهر می روند تا صورتهای تازه شسته ی خود را در آیینه ی صبح تماشا کنند ، در یک صبح مثل همه ی صبحهای دیگر ، جارچی از پشت میز خطابه اش جار می زند و خبری از نوعی دیگر را به اطلاع مردمان می رساند. خبری حاکی از ورود مهمانی ناخوانده به شهر آدمیان . مهمانی که هر که نامش را می شنود آن را یکبار دیگر با زبان خود تکرار می کند تا آمدنش ، هوار شدنش را باور کند باوری تلخ و . . . و بسیار آدمیان قصد می کنند تا یکبار دیگر به رختخواب بروند شاید در بیداری دوباره ، او رفته باشد یا هرگز نیامده باشد و بسیار آدمیان چشمها را بارها و بارها می مالند؛ شاید این کابوسی است، شاید بتوان با بیداری مجدداز چنین کابوس دهشتناکی خلاصی یافت . . . اما افسوس که مهمان با گامهای بیصدا اما بیکباره سنگینی اش را بر زندگی تمامی مردمان هوار کرده است .
. . . و جنگ اینچنین آغاز می شود و سپس تداوم می یابد . و جنگ چون به مهمانی کسی برود به سادگی نخواهد رفت و تداوم خواهد یافت در لحظه لحظه های زندگی او .
و یک روز صبح وقتی از خواب برمی خیزی زنگ درخانه ات را می زنند و چون در می گشایی آن فامیل دور ساکن شهر مرزی را می بینی که با صورت مهربان اما سرخ و ملتهب و عرق کرده از شرم ،دست زن و بچه دردست و کوله باروسایل باقی مانده از تلاش روزهای گذشته بر دوش ، در آستانه ی در ایستاده است و می آید که زود برگردد اما آنقدرمی ماند تا نوه اش هم دراین غربت متولد می شود و دیگر نمی داند کجایی است و با کدام فرهنگ بیشتر اخت است و . . . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های عمر آوارگان و خانه خرابانی که خانه ی امن بر پا شده از سعی وتلاش یک عمر زندگیشان درشهری که مدفن پدرانشان است و محل تولد کودکانشان ،به لحظه ای بر باد می رود و جنگی که درهیبت یک مهمان وارد شده بود تا سالها صاحبِ خانه هایی می شود که صاحبان اصلیشان آواره و سرگردان شهرها و خانه های نا آشنا شده اند .
و بازصبحی دیگرازراه می رسد وتودرقدم زدنهای صبحگاهی ناگهان چهره ی آشنایی را می بینی که ازدوربه تونزدیک می شود وتا بیاید وبه تو برسد یاد نیمکتهای دبستان و معلم کلاس دوم برایت زنده می شود ؛ همان که خوب بلد بود با خودکارهایی که لای انگشتان دانش آموزان خطا کار می گذاشت حال آنها را جا بیاورد و تو و او در طی این تنبیه های ظالمانه چه صمیمیتی به هم زده بودید و . . . او می رسد و تو دست دراز می کنی تا به نشانه ی صمیمیتی که هنوز در ذهن هر دو تایتان باقی است دست او را بفشاری .اما دریغ که او دستهایش را به جنگ داده است و جایی میان دوست و دشمن آنها را جا گذاشته است. آن انگشتهای مغرور و همیشه سرخ از خودکارهای لای انگشتان یا نوشتن جریمه ها و مشق شبهای طولانی و تمام نشدنی اکنون دود شده و به آسمان رفته است . دیگرچیزی از شانه هایش آویزان نیست تا آنها را بالا بیاورد و بگشاید تا آغوش امنی شود برای دوستی قدیمی و دلتنگ و جنگ ظالم تر ازمعلم کلاس دوم و . . . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های آدمیانی که مهربانند و عاشق صلح و بیزار از جنگیدنهای بیهوده و تباه کننده .
و باز صبحی دیگر است و اینبار جنگ در خانه ی ماست و برادر کوچکم که تنها شانزده سال دارد می خواهد به جبهه برود و پدر در حال یکی به دو کردن با اوست که . . . و سرانجام پدر تاب اشکهای او و وساطت مادر، که تازه از سر جانماز برخاسته را نمی آورد و رضایت می دهد و پسرک چون پرستویی مهاجر به سوی جبهه و جنگ پر می کشد و من و پدر و مادر همانجا روی پله های خانه ی قدیمیمان می نشینیم به انتظار، تا ساعتها بعد صبح دیگری برسد و زنگ در به صدا در آید و کسی به نجوا خبر پرواز پسرکی شانزده ساله را به ما ابلاغ کند و . . . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های آدمیانی که عاشقند و شاهد و جنگ عشق و شهادت را برایشان در هم می آمیزد .
و باز صبحی دیگر می رسد و در کوبه ی خسته ی در بصدا در می آید و تو خسته و نگران از این در زدنهای صبحگاهی که معمولا" خبرهای بدی بدنبال دارد در می گشایی . درمی گشایی بر روی کسی که خبر از اسارت پدر برایت می آورد و تو و مادر پس از این خبر هر شب به آسمانها می نگرید شاید شهابی خبری از پدر بیاورد ؛خبر از کبوتری با بالهای بسته که به شوق پرواز تا اوج بلند آسمان به سوی جبهه شتافت وجنگ اورا با بالهای بسته به اسارت قفسی درغربت انداخت . . . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های آدمیانی که انتظار برایشان تجربه ی غریبی نیست .
و سرانجام نبردها به پایان می رسد و بر در جبهه ها قفلها و کلونهایی سنگین می زنند و مردم شهر آدمیان خسته از مصائب جنگ می پندارند سایه ی شوم جنگ از سر دیارشان گذشته است اما دریغ که جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های . . .
و سالها بعد یکروز صبح وقتی سرباز دورانهای جنگ از خواب برمی خیزد ، نشانه های او نیز سر می رسند واو خوب می داند که معنای این نشانه ها چیست و می داند که نشانه های هر کس یک جور خاص سر می رسند . نشانه ها که خبررسان تداوم جنگند حتی اگر سالها از روز پایان نبردها گذشته باشد و حتی اگر خاطره ی سمپاشی انسانها با گازهای شیمیایی مختلف از یادها رفته باشد . نشانه ها می توانند سرفه هایی باشند که به یکباره می آیند و با هیچ دار و یی نمی روند و دستمالهایی که از خون آلوده سرخ می شوند و بر سفیدی آنها نشانه ها نقش می بندند . نشانه ها می توانند مایع سرخی در میان تهوعی سبز باشند. می توانند دستمالی قرمز شده و خونین هنگام پاک کردن بینی ای با آبریزشهای مدام و کلافه کننده باشند . می توانند اصلا" خون نباشند بلکه دو رگه شدن یا خاموش شدن صدای حنجره یا سست شدن زانوها و یا . . . باشند هر چه که باشند نشانه اند و واقعی و خبر از آغاز پایان می دهند . سرباز دورانهای سپری شده اما مداوم در لحظه های آینده ، در این نشانه هاست که در می یابد فرصتی کوتاه باقی مانده است و چه انبوه است کارهای به سرانجام نرسیده و به جا مانده و چه کوتاه است فرصت باقیمانده برای به انجام رساندن آن همه کار و ...
و باز تداوم می یابد جنگ در لحظه لحظه های عمر آدمیانی که بنا به انسان بودنشان صلح و مهربانی را دوست دارند و از جنگ بیزارند . عاشق زندگی اند و بیزار از کشته شدنها و کشتنهای بیهوده و. . . وجنگی که آسان آغاز می شود چه سخت پایان می پذیرد و چقدر کند چادر پهن کرده بر سر آدمیان و سایه های شو مش را از شهر آدمیان بر می گیرد .
روز جانباز گرامی باد...

