بهرام بيضايي پس از سال ها خاموشي در سينما فيلمي را روانه ي پرده ي سينما ها مي كند كه نمايشگر وقايعي است
كه بيش از يك دهه قبل اتفاق افتاده اند .
سگ كشي قصه ي واقعيت هاي تلخ جامعه اي مي تواند باشد كه با از سر گذراندن دوره هاي پر تنش و پر هزينه پا در راه تجربه اي منحصر به فرد مي نهد . انقلاب ايران با شالوده ي اسلاميت حركت مغاير رودخانه ي تفكر جهاني است . احياي معنويتي كه ريشه در اعتقادات ويژه ي مذهبي يك ملت دارد ، در جهاني كه محو ارزش هاي ديني روز به روز شدت مي يابد و تبليغ و تشويق مي شود . جامعه اي كه قصد دارد ارزش هايي متمايز از جهان داشته باشد ودر برابر قرائت هاي مادي متداول از زندگي قرائت معنوي اسلام را بپذيرد . جامعه اي كه با پشتوانه ي اين ايدئولوژي معنوي به وحدت مي رسد ، حركت مي كند ، انقلاب مي كند و هشت سال جنگ ناخواسته را از سر مي گذراند .
زمانه ي سگ كشي اما زمانه ي مسخ ارزش هاي فرامادي و پيوستن به مسابقه ي مادي همگاني است . زمانه ي فروكش تب و تاب هاي انقلاب و جنگ . زمانه اي كه باز آغاز رزم ناتمام ماديت خواهي است . ارزش ها به سرعت تغيير مي يابند . ثروت عامل بي رقيب منزلت اجتماعي است . و ارزش هاي پيشين رفته رفته رنگ مي بازند و در برابر رقيب قدرتمندي همچون پول كم كم از نفس مي افتند . اما ثروت صرف نظر از آن كه براي همگان اندك اندك مقبوليت مي يابد منبعي نامحدود نيست . خصوصا در جامعه ي جنگ زدهاي كه تحريم هاي اقتصادي هم بر آن فشار مي آورند .
نتيجه ي ارزشمند شدن رفاه و ماديت براي مردم يك جامعه و عدم امكان دستيابي همگان يا حتي اقليت به اين ارزش هاي مقبول از راه هاي مشروع در نظام اجتماعي منجر به انحراف اجتماعي مي شود . انسان ها از راه هاي نامشروع بهره مي جويند تا به ارزش هاي اجتماعي كه آن ها را كمال نطلوب تلقي مي كنند دست يابند . سگ كشي در چنين شرايطي واقع مي شود . زمانه ي قلب ارزش هاي اجتماعي .
امكان دارد نوع مناسبات اجتماعي در ايران كه ناشي از چنين وضعيتي است امروزه ـ در دهه ي هشتاد ـ تغيير يافته باشد . اما واقعيت نظرگاه انسان ها در اين بوم درباره ي زندگي اجنماعي و روابط با ديگران شايد سخت با اوايل دهه ي هفتاد و اواخر دهه ي شصت متفاوت باشد . بنابر اين مي توان سگ كشي را نه البته آينه ي تمام نماي جامعه ي امروز ايران بلكه تصويري واقعي ،نگران كننده و دردناك ازجامعه ي امروز ايران دانست .
در سگ كشي وجوه نمادين شخصيت ها حايز اهميت است . دو كاراكتر اصلي داستان " گلرخ كمالي " و همسرش" ناصر معاصر " هستند .
ناصر معاصر انسان جامعه ي ايراني است محصول بيماري كه از يك نظام اجتماعي بيمار حاصل مي شود . شخصيت ناصر معاصر مجموعه اي از تظاهرات ، دروغ ها ، فريب كاري ها و بي رحمي هاست .
كسي كه همه ي ارزش هاي انساني را با مجوز عقل ابزاري سودمندگرا به نفع مادي خواهي سيري ناپذير خود زير پا مي نهند . ناصر معاصر همان انسان معاصر است در جامعه ي ايران . معاصر از همه چيز سو استفاده مي كند . از اعتماد و بي خبري شريك اقتصاديش ( جواد مقدم)، از ساده دلي دوستانش و حتي عشق ساده و صادق كه گلرخ نسبت به او دارد .
سگ كشي اگر چه فيلم تلخي است ولي رويكردي اميدوارانه دارد . ناصر معاصر با همه ي ويژگي هاي ضد انساني اي كه از جامعه ي معاصرش آموخته در فصل پاياني فيلم محكوم به نابودي است . محكوم به اين كه همچون سگ كشته شود .
اما " گلرخ كمالي " . كسي كه در برابر جريان چركين زمانه و آدم هايش به دنبال كمال مي گردد . ( همان طور كه از نامش پيداست ) و انسانيت و صداقت و آزادگي و عشق را كه سمبل هاي كمالند مي جويد . گلرخ شخصيت ايده آل و آرماني انسان در چنين جامعه اي است . كسي كه در برخورد با آدم هايي كه مظاهر چنين روابط اجتماعي اي هستند به سختي زير پاي خشونت و بي رحمي و جاه طلبي له مي شود اما باز بر مي خيزد . اين شخصيت با آن كه وارد چنين فضاي كثيفي شده و به قول خودش شخصيت هاي داستانش دوره اش كرده اند هرگز به شيوه ي آنان روي نمي آورد و حاضر به مقابله به مثل نمي شود . او يك انسان واقعي است در جامعه اي كه انسانيت در آن فراموش شده .
چندين بار در فصول مختلف فيلم گلرخ امكان مقابله به مثل و رفتار از نوع و شيوه ي آدمهاي معاصر را پيدا مي كند . بار اول هنگامي است كه اسلحه به دست نايبي ( يكي از طلب كاران ) را تهديد مي كند تا چك و رضايت نامه از او پس بگيرد . زور اسلحه در دست اوست و او مي تواند با گرفتن چك و رضايت نامه بدون دادن مبلغ توافق شده يكي از چك ها را باز پس بگيرد . اما در لحظه ي آخر مبلغ توافقي پول را به نايبي مي دهد و مي گويد " منظورم تقلب نبود " . صحنه ي دوم در شركت " افرندي " اتفاق مي افتد . يكي از افراد افرندي با پنجه بكس چند سيلي به صورت گلرخ مي زند . بعد از اين كه گلرخ با افرندي توافق مي كند براي خريدن چك ها يك شرط مي گذارند : " اين ديلاق به من سه تا سيلي زده . هر كدومو مي خرين يا بزنم ؟ "
افرندي اظهار مي كند پولي براي خريدن سيلي ها ندارد . دست هاي ضارب را مي بندند . ضارب از گلرخ التماس مي كند گلرخ پنجه بكس را به دست مي كند و آماده مي شود . اما هيچ وقت او را نمي زند . مي گويد : " تو حتي ارزش زدنم نداري . خيلي بدبخت تر از اوني هستي كه بفهمي چي به سرت آوردن " . دفعه ي سوم وقتي است كه در سكانس آخر فيلم ناصر معاصر به خاطر زحماتي كه گلرخ كشيده براي هديه طلاقنامه اش را به او مي دهد و خبر ازدواج خودش با منشي را به اطلاع گلرخ مي رساند . اين جا عمق آلودگي و خيانت ناصر معاصر آشكار مي شود . گلرخ اسلحه اش را در مي آورد و به سمت او مي گيرد . تماشاچي منتظر تلافي خيانت هاي ناصر معاصر است اما گلرخ اسلحه را به سمت او پرت مي كند و به تلخي مي گويد : " من ديگه لازمش ندارم شايد به درد تو بخوره " و مي رود .
گلرخ كمالي چهره ي انساني انسان است كه در برابر رفتار ضد انساني انسان نماهاي اطراف مي شكند . اما قرار نيست نابود شود . شايد به فردا كور سوي اميدي باشد .
سگ كشي روايت جامعه ي دو رنگي و دروغ و دو رويي است . آدمهاي سگ كشي مدام در كمين هم اند . و از همه ي ابزارها براي فريب ديگري استفاده مي كنند . گاهي در يك جامعه ابزارهاي دستيابي به ارزش ها نيز ارزشمند مي شوند . فريبكاري و تظاهر آسان ترين و شايد تنها راه رسيدن به ارزش هاي جامعه ي سگ كشي است . وقتي هدف اين چنين ارزشمند باشد ابزارهاي رسيدن به آن نيز رفته رفته همچون خود آن صاحب ارزش مي شود . اين جا درست نقطه اي است كه ارزش ها عكس مي شوند و فشار اجتماعي بر خلاف قاعده بر گرده ي كساني تحميل مي شوند كه مسلح به تظاهر و دروغ ـ رفتار عموم جامعه ـ نيستند . اين خود بيش از پيش خصيصه هاي ياد شده را ترويج مي كنند .
در حالي كه همه ي مناسبات اجتماعي مملو از فريبكاري و رياكاري است و همه به حكم تجربه آموخته اند نمي توان انديشه ها و مقاصد دروني ديگري را از گفتار و رفتارشان ادراك نمود و در بيشتر موارد بين اين دو تنافي و تضاد وجود دارد. نتيجه ي مستقيم اين وضع بي اعتمادي مفرط و روز افزون مردم جامعه از يكديگر است . چيزي كه در همه ي لحظات سگ كشي مي توان آن را جست . اساسا فيلم با دروغ و صحنه سازي هاي ناصر معاصر براي شريكش ( جواد مقدم ) آغاز مي شود و اين فريب كاري ها تا پايان به نحو سرسام آوري ادامه پيدا مي كند . گويي همه عليه هم مشغول دسيسه اند ، و همه عليه گلرخ كمالي . تماشاگر نيز همچون گلرخ تا فصول پاياني فيلم درگير اين دورويي ها و تظاهرات است . يكي از نمونه هاي اين دورنگي ها برخورد گلرخ با منشي و خانواده ي او است . خانم منشي و پدر و مادرش در همان حال كه مشغول خيانت به گلرخ هستند با او به مهرباني رفتار مي كنند حتي گلرخ به خاطر بد گماني هايي كه در گذشته نسبت به منشي داشته از او صادقانه عذر خواهي مي كند و منشي متواضعانه مي گويد : " از گذشته حرف نزن " هنگامي براي گلرخ و تماشاگر پرده از اين خيانت برداشته مي شود كه در سكانس پاياني ناصر معاصر و منشي را با هم مي بينيم كه قصد ازدواج و خروج از كشور را دارند.
سگ كشي را نمي توان بر خلاف آن چه عده اي مي انديشند بيانيه اي در دفاع از حقوق زنان و طرح فمينيزم دانست . اگر چه مساله ي زن در بافت فيلم نقش مهمي بازي مي كند اما به نظر مي رسد اين قضاوت تك بعدي محدود كردن فضاي مفهومي فيلم و ناديده گرفتن ابعاد ديگر اجتماعي آن است . در همه ي تعاملات اجتماعي گلرخ با ديگران و مي توان گفت در برخورد او با همه ي طلبكاران مي شود نگاه ابزاري آنان را به صورت پررنگ به گلرخ كه يك زن است پي جويي كرد .
او يك زن است و در اينچنين جامعه اي سواي ناملايماتي كه از رفتار ضد انساني انسان هاي معاصرش مي بيند به خاطر زن بودن نيز مظلوم واقع مي شود .
در جامعه ي سگ كشي حوزه ي خصوصي آدم اساسا چيزي تعريف ناشده است . وقتي با اتوموبيل در خيابان حركت مي كنيد افراد اسلحه به دست مستقر در خيابان خم مي شوند و داخل خودرو را برانداز مي كنند . درست روبروي پنجره اتاقي كه گلرخ در هتل گرفته كارگران مشغول رفت وآمد وكار هستند و به نظر مي رسد به همه نقاط اتاق او تسلط دارند . هميشه ـ چه در هتل چه خانه ي منشي ـ كسي هست كه به مكالمات تلفني گلرخ گوش مي كند . حتي در زندان نيز حوزه ي خصوصي از دستبرد ديگران مصون نيست و اين گروهبان است كه مكالمه گلرخ و ناصر را استراق سمع مي كند .
روايت سگ كشي روايت جامعه اي است كه تنها كنترل براي رفتار آدم ها كنترل سياسي است . بيرون از حيطه ي سياست قرار نيست نظمي وجود داشته باشد و به نظر ميرسد تلاشي نيز براي برقراري آن انجام نمي شود . حكايت كلي فيلم در فصول مختلف نشان از بي قانوني و ناهنجاري مفرط دارد. مردم مشغول جنگ پنهان روزمره با همديگرند . نظام اجتماعي به هم ريخته : دزدي متقابل ، ناامني مداوم و ... . اما كماكان آن چه شديدا زيز ذره بين قرار دارد افكار وگفتار سياسي آدم هاست . در فصل سنگستاني ها گلرخ حين مذاكراتش باآن ها وقتي از او مي خواهند به خاطر دلخوشي شان هم شده از آنها التماس كند مي گويد : " بهتون دلخوشي مي دم پدر بدبخت من كه سي ساله براي فرهنگ اين مملكت كار مي كنه براي همه چيزش لنگه از كاغذ و مركب تا چاپ و پخش و اجازه ي تك تك كلمات . اما امثال شما هيچ منعي ندارين . حتي مانع نمي شن از دخترش بخواين به خاطر يكي ديگه ازتون التماس كنه "
و در سكانس پاياني فيلم وفتي دست ناصر معاصر رو شده كارش را براي گلرخ اين طور توجيه مي كند : " من فقط پيشدستي كردم اگه من اين نقشه رو نمي كشيدم شايد اون مي كشيد . من از دزد دزديدم . " و گلرخ در جواب مي گويد : " چه بلبشويي مي شه اگه همه بخوان از هم بدزدن . " و اين بلبشو آن طوركه سگ كشي تصوير كرده عملا در فضاي جامعه موجود است . اما با وجود همه ي اين ها مي بينيم در بيمارستان زير عكس زني كه دستش را روي بيني اش قرار داده به جاي كلمه ي سكوت نوشته شده " بحث سياسي ممنوع " . تنها حيطه ي ممنوعه حيطه ي سياسي است .
قصه ي سگ كشي روايت همه ي تصاويري است كه به آن ها اشاره شد. قلب ومسخ ارزش ها ، تظاهر ، دروغ ، ريا ، بي اعتمادي مفرط متقابل ، محو حوزه هاي خصوصي ، استبداد ، محو نظم اجتماعي ، نگاه ابزاري به زن ، دزدي دوسويه و ... .
اما سگ كشي باوجود آن كه فيلمي تلخ است رويكردي اميدوار كننده دارد . سكانس پاياني فيلم سكانس سگ كشي است . ناصر معاصر در محاصره ي مهره هايش به پايان بازي مي رسد و اين گونه سياهي محكوم به شكست مي نمايد . و گلرخ مي گويد : " پس آخرش اين بود ، آخر سگ كشي " .

