واژه سكولاريزم در كلمه به معني امور مادي ،دنيوي وغير مذهبي گفته اند ولي در مكتبها نظامي است كه داراي مشخصه هايي از جمله جدايي دين از دولت ، شكلگيري دولت بر اساس ناسيوناليسم ، قانونگذاري طبق خواست بشر ، تأكيد به عيني گرايي به جاي ذهني گرايي و حاكميت علوم تجربي به جاي علوم الهي است . كه در فارسي جدا انگاري بين دين و دنيا گفته اند . پيشينة اين تفكر مغرب زمين است و به دليل فعل و انفعالات دوره رنسانس اين پديده انجام گرفت . در دوران قرون وسطي مسيحيت به عنوان يك دين اخلاقي و كاملاً معنوي و عرفاني ظهوركرد. با وجود اين مسيحيت علاوه بر فقدان اصول راسخ و متقن اعتقادي و ايماني ، فاقد دو عنصر اساسي ديگر بود :
الف) مسيحيت برنامة منظم و فراگيري براي زندگي فردي ، اجتماعي ، فرهنگي و سياسي جوامع بشري نداشت .
ب) مسيحيت از قوانيني كه دخالت مستقيم در امور سياسي را براي كليسا توجيه كند بي بهره بوده بلكه بر عكس متون مقدس مسيحي شديداً با برنامه هاي اجتماعي و سياسي معارض بودند .
در قرون وسطي امپراتوري و پادشاهان و در نهايت فئودالهاي منطقه روم بودند كه نقش تعيين كنندهاي درتحولات فرهنگي ، سياسي و اجتماعي برخوردار بودند . در اين ما بين كليسا و دين مسيحيت به حكام نقش مشروعيت مي داد تا كارهاي آنها ديني قلمداد شود پس اين رويدادها باعث شد كه مردم نواقص مذهب و عملكرد روحانيان را به حساب دين بگذارند.
در سده هاي نفوذ كليسا در غرب ، كليسا در دو بعد علمي و عملي بر خلاف جهت فطرت الهي انسان گام برداشت . اربابان كليسا به كتاب مقدس مسيحيت قداست مي بخشيدند در صورتي كه تعاليم آن ساخته و پرداخته انسان بود و راهي به سوي وحي نداشت و علاوه اين دين با علوم حسي نوظهوري كه هر روز در حال گسترش و توسعه بود در تعارض جدي قرار مي گرفت .
فرهنگ دين گريزي تا آنجا اوج گرفت كه وقتي نوبت به نيچه رسيد با اعلام اين مطلب كه «خدا مرده است» ، مرگ خداي مسيحيت را اعلام كرد و يا لاپلاس آنقدر به علوم تجربي مغرور گرديد كه اظهار داشت هيچ نيازي به فرض وجود خدا نمي باشد چرا كه طبيعت توسط قوانين مكانيكي اداره مي شود . نكته قابل توجه در اين زمينه آن است كه در اين شرايط حساس هيچ فعاليت از ارباب كليسا مشاهده نميشد بلكه مواضع آنها صرفاً به تدافع و انفعال و تهديد دانشمندان خلاصه گرديد . حتي گاليله را به دليل كشفيات علمي به مرگ محكوم نمودند و يگانه شانس نجاتش از مرگ دوست كشيش وي بود كه او را به توبه واداشت . با وجود نارسايي تعاليم انجيل و مسيحيت و پيدايش نهضت اصلاح ديني (رفورميسم)، نويسندگان زمينه مساعد رشد سكولاريزم را تشخيص دادند.
مارتين لوتر (1546-1483 م) از پيشگامان اين حركت بود. وي با هدف اصلاح ديني و برقراري انضباط در كليسا ديدگاههاي جديدي دربارة مسيحيت ارائه كرد. جدايي دين از سياست از جمله اصول مورد نظر وي بود . لوتر اظهار داشت پادشاهان قدرت خود را مستقيماً از خدا مي گيرند و وظيفه كليسا فقط پرداختن به امور معنوي و روحي است .
مكتب سكولاريزم دين را كاملاً رد نمي كند بلكه قائل به جدايي دين از زندگي اجتماعي است و آن را فقط منحصر به ارتباط انسان با خدا مي داند و چيزي است كه با جوهرة دين اسلام و حتي تمام اديان حقة الهي ناسازگار است ، زيرا تمام اديان در حقيقت اسلام هستند و بر اساس مقتضيات زمان ،تحريفات صورت گرفته است و پيشرفت تفكرات اسلامي كه به دست ما است كامل ترين آنهاست .حضرت ابراهيم و اسماعيل هنگامي كه كعبه را بنا مي كردند ، دعا كردند : « وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَينِ لَكَ وَ مِن ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ»، ويا حضرت يعقوب به فرزندانش وصيت كرد : « فَلا تَموتُنَّ اِلّا وَ اَنْتُم مُسْلِمون » . جوهرة تمام اديان يكي است و همة آنها مي خواهند به تمام فعاليتهاي بشري رنگ خدايي بدهند : «صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً »، پس دين منحصر به كار خاص يا رفتار خاصي نمي شود بلكه تمام فعاليتهاي بشري را در بر مي گيرد و از همين رو امور فردي ، اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و غيره را شامل مي شود . جا دارد مطلع باشيم كه سكولاريزم داراي اين گرايش است كه در واقع دين پديدهاي ادبي و خيال پردازانه ، و دين دار را همانند شاعري مي داند كه اشيائي را تخيل مي كند همان كه خود مي خواهد رفتار مي نمايد و ممكن است در اثر تخيلاتش گاهي گريه كند و گاهي بخندد و حتي خود را بزند . در نتيجه امور به ذوق و سلايق مردم واگذار شده و هر كس هر طور كه مي خواهد خيال پردازي ميكند.

