از ويژگيهاي سالهاي پاياني قرن بيستم، كاربرد و فراگير واژة جهاني شدن است. از آنجا كه زمان درازي از كاربرد اين واژه نميگذرد نمي توان به تعريفهايي از آن دست يافت و فقدان تعريف واحد از ماهيت جهاني شدن موجب برداشتهاي متفاوت از آن مي شود. در اينجا به چند مورد از قرائتهاي متفاوت در مورد جهاني شدن اشاره مي كنيم.
1- فن آوري جديد ارتباطات، به انتقال دادهها و تخصصها كمك ميكند و اين امر جهان را به سمت ائتلاف بيشتر سوق ميدهد و در نتيجه به نوعي جهاني شدن منجر ميشود.
2- پيشرفت ابزار گوناگون فن آوري با انتقال تازهترين دستاوردهاي فرهنگي در همه كشورهاي جهاني فضاي جديد و مشابهي به وجود ميآورد.
3- تكنولوژي دادهها به جايي رسيده كه ديگر سخن گفتن درباره مرزهاي ملي و قومي به مفهوم رايج آن در دشوار است : اين امر در عرصه سياست جهاني، زمينه را براي ايجاد نوعي جهاني شدن متفاوت با دو نوع ديگر را فراهم ميكند.
(اختري طاهره- روزنامه انتخاب 11/2/79)
و يا از نظر محمدعلي چناراني يك تعريف كلي و ساده از مفهوم جهاني شدن ميتواند چنين باشد. كه جهاني شدن نيرويي است كه براساس يك قدرت افزون طلب (Hegemonic) از مركزيت خود به اطراف گسترش مييابد و به عبارتي ديگر جهاني شدن به چند عامل بستگي دارد.
1- ميزان قدرت (Dower - mongering) و مركز و منبع استيلا طلبي
2- زمينههاي پذيرش جهاني شدن و نيز موانع و موجهاي مخالف آن
و در مجموع در مورد مفهوم جهاني شدن مي توان گفت كه جهاني شدن به مجموع فرآيندهاي پيچيدهاي اطلاق مي شود كه به موجب آن دولتهاي ملي به نحو فزايندهاي به يكديگر مرتبط و وابسته مي شوند و همين وابستگي و ارتباط است كه براي مفهوم حاكميت ملي و دولت ملي مشكل ايجاد ميكند. جهاني شدن در حقيقت يكي از مراحل پيدايش و گسترش تجدد و سرمايه داري جهاني است كه سابقه آن به قرن پانزدهم باز ميگردد؛ اما امروزه جهاني شدن بيشتر بر ابعاد سياسي، فرهنگي و اجتماعي اين فرايند كلي اطلاق ميگردد. به هر حال، جهاني شدن همچنان با گسترش سرمايهداري در سطح جهاني مرتبط است و برخي نيز فرايند دموكراتيزاسيون را يكي از وجوه اصلي جهاني شدن ميدانند.
مراحل شكلگيري ايده جهاني شدن
رونالد رابرتسون يكي از مشهورترين نظريه پردازان جهاني شدن است. وي براين باور است كه جهان از پنج مرحله عبور كرده و به صورت يك كل يكپارچه درآمده است.
مرحله نخست: از نيمه قرن پانزدهم تا نيمه قرن هيجدهم ميلادي مي باشد.
مرحله دوم: تا پايان دهة هفتاد در قرن هيجدهم است كه بشر رفته رفته، وارد اين مباحث گرديد.
مرحله سوم: تا سال 1925 ميلادي است. كه جامعه ملي شكل كامل به خود ميگيرد. گرچه در كنار آن مفاهيم جهاني، گونههاي امروزة ارتباطات، جامعه ملل و تقويم جهاني نيز پديدار مي شوند.
مرحله جهارم: رقابت براي حاكميت جهاني است كه در فاصله سالهاي 65-1925 ميلادي وجود دارد .
مرحله پنجم: از سال 1965 تا 1990 ميلادي ميباشد. در اين مدت بحرانهايي آشكار گرديد كه ماهيت جهان را تغيير ميدهد. (فصلنامه مطالعات شاملي: 85،ص61)
هدف از جهاني شدن
هري مگداف در كتاب جهاني شدن با كدام هدف از تاريخ جهاني شدن از دوره استعمار كهن تا دوره استعمار جديد سخن ميگويد . به نظر او عرصه جهاني شدن عرصه تاخت و تاز قدرت هاي سرمايه داري براي تصاحب كانون نظارت و قدرت بر ساير ممالك جهان بوده است. جهاني شدن حاصل ميل امپرياليسم براي فراتر بودن مرزهاي تجارت و انباشت سرمايه (آنسوي مرزهاي ملي)، است و اين روند براي حفظ ثبات و بهبودي شرايط اقتصادي محتاج نظم و انضباط و هماهنگي ميان اعضا بوده است. اما همواره اين نظم دچار اغتشاش بوده و قويترينها مشغول به سامان دهي و حاكم كردن نظم خود بر ديگران بودهاند. دورهاي بريتانياي كبير اين نقش را بازي ميكرد؛ يعني از 1840 تا 1870 .
پس از جنگ جهاني دوم اين بار جهاني شدن عرصه يكه تازي كشور قدرتمند ديگري بود كه سلطه خود را با معيار كردن پول خود (دلار) شروع كرد. ايالت متحده آغاز گر ديگري براي نيرو براي تسلط بازار جهاني بود تلاش ميكرد. تا شبكه امپرياليستي خود را توسعه دهد. و تجارت آزاد را گسترش دهد. اين دوره همچون دوره اقتدار بريتانيا در مستعمراتش با يك رشد و رونق اقتصادي چشمگير آغاز ميشود. اقتدار ايالت در اين نيرو با جنگ افروزي در جهان گره خورده بود. مگداف در بخش ديگري در مورد اوضاع اقتصادي كشورهاي جهاني سوم (اعم از فقير و مرفه) را در دوره جهاني شدن اقتصاد و تسلط بازارهاي جهاني براقتصاد اين كشورها را بررسي ميكند. وي نشان مي دهد. كه طي اين دوره كه زمينه رشد سرمايه در كشورهاي صنعتي است ما شاهد افول شديد نرخ رشد در كشورهاي جهان سوم هستيم «در طول دهههاي تشديد جهاني شدن و افزايش سلطه اقتصادي بازار، سرانه توليد داخلي ناخالص آفريقا به صورت درصدي از سرانه توليد داخلي ناخالص كشورهاي كانوني به نقص آن چيزي تقليل يافت كه در سال 1960 بود. و از نظر مگداف روند جهاني شدن چيزهاي بسياري را به وجود آورده است. كه در اقتصاد و سياست جهان تازهاند. اما اين روند راههاي انساني عملكرد نظام سرمايهداري را تغيير نداده است. همچنين به امر صلح يا ترقي و رفاه انسان ينز هيچ گونه كمكي نكرده است.
نظريههاي جهاني شدن
به طور كلي در ميان انبوهي از نظريه هاي گوناگون و بعضاً متناقض هم، سه دسته از نظريههاي مربوط به فرايند جهاني شدن كه بيشتر مطرح هستند و بيشتر مورد توجه قرار گرفته اند را بررسي ميكنيم.
1- نظريه پردازان كلاسيك:
گرچه در اول قرن بيستم واژه جهاني شدن در آثار جامعه شناسان به چشم نمي خورد ولي آراء و انديشه هاي آنان در برگيرنده مفاهيم و عناصري در اين زمينه است.
«سن سيمون» جامعه شناس فرانسوي، «اگوست كنت»، «دور كيم»، «وبر»، «ماركس» و «انگيس» از مهمترين و محوريترين نظريه پردازان دسته اول محسوب مي شوند. سيمون برآن بود كه به واسطه عملكرد نيروهاي جهاني ساز و همسان آفرين، حد و مرزهاي سياسي – فرهنگي بيش از پيش تضعيف شده، جامعه اي جهاني شكل خواهد گرفت. از ديدگاه او، صنعتي شدن و جامعه شناسي دو نيرو يا عامل موثر در فرايند جهاني شدن به شمار ميآيند.
ولي اگوست كنت معتقد بود كه همگوني و همبستگي فزاينده و سرانجام شكلگيري يك جامعه جهاني را در گروه پشت سرگذاشتن مراحل سه گانه مي دانست. كنت بر اين بارو بود كه همه جوامع سرانجام از «مرحله خداشناسي» و «مرحله مابعد طبيعي» عبور كرده به «مرحله اثباتي» خواهند رسيد. مرحله اثباتي كه پيشرفتهترين مرحله تكامل بشر است تحت سلطه مديران صنعتي و هدايت اخلاقي دانشمندان خواهد بود. بر خلاف مرحله نخست كه «خانواده واحد اجتماعي الگو را ميسازد» در دومين مرحله «دولت اهميت اجتماعي پيدا ميكند» و در سومين مرحله نيز، «كل نوع بشر واحد اجتماعي اصلي خواهد بود».
سيمون برآن بود كه به واسطه عملكرد نيروهاي جهاني ساز و همسان آفرين، حد و مرزهاي سياسي – فرهنگي بيش از پيش تضعيف شده، جامعهاي جهاني شكل خواهد گرفت.
در حالي كه ”سن سيمون” و ”كنت” ريشه فرآيند جهاني شدن و شكل گيري جامعه فرهنگي را در علم و صنعت و تحول ذهني بشر جست و جو ميكنند ”دوركيم” و ”وبر” نوسازي و تجدد و فروپاشي نظم اجتماعي سنتي به واسطه فرآيند نوسازي را از عوامل بسيار موثر در فرآيند جهاني شدن مي پنداشتند.
با توجه به اين ويژگي سرمايه داراي است كه ”ماركس” و ”انگلس” نظام مورد نظر را متولي يكپارچه سازي جهان دانسته اند.
بورژوازي در جست و جوي بازارهاي جديد از كشور خود فراتر ميرود تا جهان را به بازاري براي سرمايه گذاري و فروش محصولات خود تبديل كند. تلاش و تكاپوي بورژوازي براي انباشت هر چه بيشتر سرمايه يك ويژگي جهاني به توليد و مصرف ميدهد، بنابراين هم اقتصاد و هم فرهنگ جهاني مي شود.
در واقع ماركس رابطهاي ميان توليد سرمايه دارانه و فرهنگ مصرفي جهاني برقرار مي كند.
2- نظريه هاي متأخر
در نظريه هاي متأخر بيشتر نظريه سه نظريه پرداز (ديويد هاروري، آنتوني گيدنز و رولن رابرتسون) مورد توجه و از اهميت فراواني برخوردار است. محور بحثهاروي تشريح شرايط و ويژگيهاي پست مدرنيته يا فراتجدد است. در نظريه هاروي گسست دوران مدرن با دوران سنتي به واسطه بازسازي مفهوم زمان و فضا ممكن مي شود. بستر زندگي اجتماعي مدرن فضاهاي محدود و معين محلي و زماني هاي محدود و فصلي مكانمند بود.
و هرگونه فعاليت و كنش اجتماعي در چارچوب چنين فضا و زمان محدود و معين سازمان مي يافت و بنابراين گستره روابط اجتماعي بسيار تنگ بود. در چنين شرايطي هر واحد اجتماعي نسبتاً كوچك، جهاني مستقل و تقريباً بي ارتباط با محيط يا جهانهاي اطراف خود بود.
البته از ديدگاه هاروي شديدترين فشردگي زمان – فضا در دو دهه اخير صورت گرفته است. در اين دوره پيشرفتهاي حيرت آور در عرصه فناوريهاي ارتباطي زمان و فضا را بسيار فشرده كرده و به آرمان دهكده جهاني واقعيت بخشيده است.
گيدنز هم مانند هاروي فرآيند جهاني شدن را محصول برهم خوردن نظم سنتي فضا زمان مي داند ولي به اندازه او بر نظام اقتصادي تأكيد نمي كند. ولي معتقد است كه جهاني شدن را به هيچ روي نمي توند پديدهاي صرفاً اقتصادي دانست. بر اين اساس جهاني شدن پديدهاي فراتر از همبستگي متقابل است.
نظريه جهاني شدن كيدنز را مي توان به صورت خلاصه چنين بيان كرد كه «جهاني شدن حاصل بر هم خوردن نظم سنتي فضا و زمان است كه به واسطه جدايي فضا و زمان از مكان پديد ميآيد . اين فضا و زمان جدا شده از مكان در گستردهاي نامتناهي با يكديگر تركيب و هماهنگ شده و امكان كنش و روابط اجتماعي را در جامعهاي بسيار بزرگتر فراهم مي سازد.
بنابراين گستره تأثيرپذيري اجتماعي هم بسار فراخ تر شده و جامعه اي جهاني شكل مي گيرد . جهاني شدن معطوف به انواع پيوند و رابطه فرد با اين جامعه جاني است».
رابرتسون نيز با پرداختن به جنبه هاي فرهنگي اجتماعي جهاني شدن فرايند جهاني شدن را پيچيده تر از آن مي داند كه نظريههاي اقتصاد محور بتوانند از عهده توصيف آن برآيند.
براين اساس تعريفي دو وجهي از جهاني شدن عرضه ميكند: «جهاني شدن همانند يك مفهوم معطوف است به فشردگي جهان و تشديد و افزايش آگاهي از جهان چونان يك كل». طبق اين تعريف رابرتسون جهاني شدن را فشردگي، همگوني، در هم تنيدگي و وابستگي متقابل در سطح جهاني مي داند.
رابرتسون بر پايه اين نظريه، فرايند جهاني شدن را به پنج مرحله تقسيم مي كند. مرحله ابتدايي معطوف به بسته شدن نطفه فرايند جهاني شدن در اروپا مي باشد كه از سال 1400 آغاز و در سال 1750 پايان مي يابد.
مرحله دوم يا مرحله آغازين باز هم مختص اروپاست و سال هاي ميان 1750 تا 1875 را در بر مي گيرد.
سومين مرحله از فرآيند جهاني شدن مرحله خيز نام دارد و پنجاه سال به طول مي انجامد 1925 – 1875 ، و مرحله چهارم 1965 – 1925 مرحله مبارزه براي كسب هژموني نام دارد. و مرحله پنجم كه مرحله يقيني عنوان يافته از 1965 آغاز شده است.
افزون بر اين ها نويسنده به سه نظريه ديگر نيز توجه كرده است:
1- نظرهي اولريش بك، 2- نظريه مالكون واترز. 3- نظريه اسكلير
در نظريه اسكلير ، جهاني شدن معطوف است به شكل گيري يك جامعه جهاني ادغام گر كه بر منطق انباشت و ابزارهاي سياسي – فرهنگي كارآمد سرمايه داراي استوار است.
3- برخي نظريههاي پراكنده ديگر
در ميان نظريه هاي كلاسيك و متأخر نظريه هاي ديگر هر چند از اهميت كمتري برخوردارند. ولي هر يك به محورهايي در بحث فرآيند جهاني شدن توجه كرده اند. به عنوان مثال مي توان از شخصيتهاي چون والرشتاين كه مفهوم محوري نظريه وي درباره جهاني شدن نظام اجتماعي است و مك لوهان، كه نگاهي فرهنگي به جهاني شدن دارد و نيكلاس لوهمان كه از منظر جامعه شناختي به جهاني شدن مينگرد.
و در نهايت چند نكته بيشتر يا كمتر در مورد جهاني شدن يك پديده تازه ظهور نيست. بكله از چهار يا پنج سده پيش تاكنون جهاني شدن هم جريان داشته است. سرمايه بنابر تحليل ماركس فرايندي از رشد و تسري و گسترش را طي مي كند كه اين فرآيند در واقع به يك سخن همان روند جهاني شدن است. خود ماركس اين مسأله را به يك سخن همان روند جهاني شدن است . خود ماركس اين مسأله را چندان به روشني به بحث نمي گذارد كه آيا يك سرمايه داري كاملاً جهاني شده رو به رشد وجود دارد يا نه. روزا لو كزامبورگ در كتاب «انباشت سرمايه» به اين مسأله مي پردازد كه «سرمايه داري از روزهاي نخستين پيرايش آن تاكنون تنها با گسترش خويش در فضاي غير سرمايه داري پيرامون خود زندگي كرده است» (ص8).
در چنين اين مسأله كه سرمايه داري گرايش به جهاني شدن دارد در اثر اصلي او «امپرياليسم مرحله نهايي سرمايه داري» قابل تشخيص است.
از دهههاي هفتاد به بعد با پايان جنگ سرد عملاً زمينه ايجاد آنچه جهاني شدن خوانده ميشود در اقتصاد و سپس ارتباطات ايجاد شد. اين زمينه با وجود چند شاخص اقتصادي از ركود سال هاي (75-1374) آغاز مي شود:
1- آهسته شدن آهنگ عمومي رشد .
2- تكثير سريع شركتهاي چند مليتي انحصاري (با چند قطب معدود) در سراسر جهان.
3- آنچه مي توان مالي شدن روند انباشت سرمايه ناميدش.
در طي اين روند تدريجاً مزينه براي تسريع حمل و نقل و رشد وسايل ارتباط جمعي فراهم مي شود. در واقع رشد اين پديده ها كه امروزه در كنار جهاني سازي اقتصاد رخ مي دهد معلول شرايط اقتصادي است كه از اين دوره ركود آغاز مي شود و اين شرايط است كه روند جهاني شدن را اقتضا ميكرده است. تمامي تحولات اين دوره تاكنون بر متن و زمينه جهاني شدن تحقق مي يابد.

