
روزت مبارک رفیق
17 مرداد است ، روز خبرنگار ! ، روز تو ! یک روز مثل همه روزها ی دیگر سال ، در این روز هم آفتاب از شرق طلوع می کند و در غرب غروب می کند، با این تفاوت که تصور می کنم در این روز همه نگاه ها به طرف توست ، فکر می کنی که به خاطر ارائه صحیح و سالم خبرهای مختلف مورد قدر دانی قرار می گیری ، با این تفاوت که فکر می کنی در این روز آفتاب به خاطر دیدن تو طلوع می کند و خسته از رنجهایت چشم فرو می بندد ، با این تفاوت که در این روز بر خلاف انتظارت آن گونه که شایسته است مورد قدر دانی قرار نمی گیری ، آخر مردم فکر می کنند که تو همه حرف هایشان را آن طوری که هست نقل نمی کنی ، تو می گویی "خواستم و نتوانستم " اما برای آنها مهم نیست که خواسته ای یا نه ، آنها از تو می خواهند که بتوانی و تو خوب می دانی که نمی توانی ، آخر " همه حرفها را نباید گفت " چون خیلی از حرف ها " اقدام ... ، نشر ... و تشویش ..." است.
خوب یادت هست ، همین پارسال بود در مدرسه روستای کوچک به اسم سفیلان چندین دانش آموز در کلاس درس خاکستر شدند ، چون بخاری کلاس آتش گرفته بود و پنجره ها نرده داشتند ، نرده پنجره کلاس درس یا .... !؟ می گفتند آن نرده ها به خاطر امنیت بوده و تو اگر می پرسیدی "امنیت چه؟ امنیت دانش آموزان !؟ یا گران بها ترین دارایی های آن مدرسه که جز میز و نیم کت های چوبی چیز دیگری نبود ! " و البته بخاریی که جان همه را گرفت !
آری ...
خوب یادت هست که چندین و چند بار به خاطر ادامه حیاط جریده ات بهترین گزارش هایت رد شده اند و ...
اما برای داشتن آنچه آب باریکه خوانده می شود ، باید به کارت (!) ادامه می دادی و خودت را سانسور می کردی .
حالا که خوب فکر می کنی ، می بینی که می توانستی سیم کش ساختمان ، لوله کش یا هر چیز دیگری بشوی که هم آب باریکه ات قطع نمی شد و هم از آسایش روحی روانی بر خور دار بودی و مدام دلهره ... نداشتی. آری حالا که دیگر جربده ای در کار نیست یادت افتاده چه کارها می توانستی بکنی و نتوانستی و شاید هم نخواستی می توانستی بنویسی ...
آری دوست عزیز امروز روز توست ! روز خبرنگار! روز موجودی که باید راست بگوید و راست بنویسد و مشکل همین است ، خوب ! آگر دوست داری یک روز از سال به نام تو باشد ! خوب باشد ! یک روز هم مال تو !
روزت مبارک رفیق

