البته شريعتي يك تيپ اكادميك و دانشگاهي و محقق علمی رشته جامعه شناسی به معنای واقعی کلمه نیست و به تصریح خود در آثارش یک متفکر و محقق دینی و دردمند و معلم و نویسنده است که درد دین و مردم دارد و در پی دگرگونی وضع جامعه خویش و سوق دادن آن به یک جامعه مطلوب و مستقل و آزاد از قید استعمار و استثمار و استعمار نو و کهنه است. رشته تحصیلی او نیز "تاریخ" و "قدیس شناسی" است و اگر شریعتی در پاره ای از زمینه ها و مسایل، اظهار نظرهای جامعه شناسانه می کند، جنبه حاشیه ای و فرعی دارد. این گزاره و نکته که شریعتی از جامعه شناسی علمی بی اطلاع بوده و با آن فاصله داشته است و به عبارت دیگر یک متفکر و محقق آکادمیک نبوده است، به شرایط دوران، نیازهای اجتماعی، طرز تفکر و اهداف او باز می گردد و چیزی از قدر و منزلت و رنج های بزرگ او برای به سازی اجتماعی و تحول در تفکر نو اندیشی دینی کم نمی کند. علاوه بر آن، شریعتی به طور مکرر در جای جای آثار خود تصریح کرده است که یک محقق آکادمیک و دانشگاهی نیست و بدان شیوه، کار، زندگی و مطالعه نمی کند و حتی به این مسأله مباهات می کرده است!
در حقیقت، آن چه شریعتی در کلاس های درس جامعه شناسانی چون ژاک برگ، ماسینیون، گورویچ و دیگران آموخته است، در زمینه جامعه شناسی مذهبی – ایدئولوژیک، دین شناسی تطبیقی و اسطوره شناسی و تاریخ بوده است و این تتبعات علمی با جامعه شناسی علمی دینی به کلی متفاوت است. شریعتی به علت عدم انطباق رشته تحصیلی، ناگزیر و در کمال اکراه تز دکترای خود را با عنوان "ترجمه فضایل بلخ" زیر نظر پروفسور ژیلبرت لازار انتخاب و به انجام رسانید که هیچ ربطی به جامعه شناسی و تزهای آن نداشته و ندارد. کاملاً عیان است چنین موضوع و تزی نمی تواند، تز و نظریه و رساله P.H.D یک دانشجوی مقطع دکترا در رشته جامعه شناسی باشد.
عمده تعلیمات رسمی وی در خصوص جامعه شناسی مربوط به آموزه های پروفسور ژرژگورویچ بوده است که به علت مطول و پیچیده نویسی گورویچ، درک و فهم آن ساده نیست، لیکن به گفته هم کلاسان شریعتی، وی آن را به سادگی فهم و تفسیر می کرده است و گورویچ شناس برجسته ای بوده است که با نکات، دقایق و ظرایف فکری متفکری چون گورویچ آشنایی دقیق داشته است. اما او هیچ گاه دانشجوی رسمی جامعه شناسی نبوده و آن چه از جامعه شناسی آموخته است در همین حد و اندازه و نیز اندکی مطالعات غیر آکادمیک و آزاد در حوزه هایی از مارکسیسم و نئومارکسیسم و مکتب فرانکفورت (آن هم در حد آثار هربرت مارکوزه) بوده است. در واقع شریعتی دانشجوی مستمع آزاد برخی کلاس های جامعه شناسی و دروس عمومی مذهبی آن در زمینه مذهب و رشته قدیس شناسی بوده است و صفت جامعه شناس و انتساب آن به شریعتی با توجه به شاخص جامعه شناسی و جامعه شناس، مطابق با واقعیت نیست و شاید به منظور استناد و پشتوانه سازی نظریات وی در حوزه اجتماعی – دینی به کار گرفته شده و می شود. شاید خواننده محترم دچار تعجب و شگفتی شود که نگارنده چه اصراری به این موضوع دارد و اساساً این که شریعتی در زمره جامعه شناسان علمی منظور و محسوب شود یا نشود، چه تأثیری در موقعیت او و نتایج اجتماعی تفکر وی دارد؟
بدیهی است هر اندیشه ای در حوزه اجتماعی، وجه کاربردی، راهبردی و عملی دارد که جامعه را به مسیرهای خاصی می کشاند که در خوشبینانه ترین تصور، هزینه های سنگینی را بردوش جامعه خواهد گذاشت. در واقع، مطالعه علمی جامعه و حل مسایل و مشکلات آن و نیز طرق راهبردی آن تفاوت عظیمی با مطالعه فلسفی – اجتماعی جامعه و طرق تحول گرایانه آن دارد که در عمل و در تنگناها و بن بست ها به عینه می توان آن را لمس و مشاهده کرد.
اظهار نظرهای شریعتی و عقاید او را در حوزه های متفاوت جامعه شناسی و جامعه شناختی و درباره جامعه شناسان مهم و مطرح از جمله کنت، دورکهیم، وبر، مارکس، اسپنسر، آرون، لوی برول و ... سطحی، توصیفی، گذرا، ناقص و غیر تحلیلی و تبیینی بوده است که هوشمندی و قدرت بیان شریعتی از یک سو و سطح اندک آگاهی های علمی و فکری در فضای اختناق آن دوران موجب شده است تا حقیقت مورد توجه قرار نگیرد و شریعتی تمام آموخته ها و یافته هایش را در مسیر نیازهای ایدئولوژیک و اجتماعی اش به کار بندد و مطرح کند که با طرح علمی آن فاصله زیادی دارد. آن چه از سطور گذشته می توان نتیجه گرفت این است:
شریعتی جامعه شناس به معنای دقیق و علمی آن نیست و با جامعه شناسی علمی به کلی بیگانه بوده است. با فرض جامعه شناس خواندن شریعتی، حداکثر این که وی یک جامعه شناس ایدئولوزیک است که جامعه را با پارامترهای غیر علمی و در چارچوب معرفت شناختی مؤلفه های درونی جامعه شناسی دین و مقولات مربوط به آن مورد مطالعه، سنجش و ارزش یابی قرار می داده است. دوری و نزدیکی شریعتی با جامعه شناسی و جامعه شناسان بر محور و نقطه کانونی و مرکزی فکری خودش تعیین و تنظیم می شده است و مهم ترین حوزه ای که شریعتی در آن به فعالیت های فکری تحقیقی و عملی پرداخته است عبارت است از؛ تاریخ، ادیان، هنر، ادبیات و اساطیر.
اما بی انصافی محض است که شریعتی را متفکر و اندیشمندی هوشمند، هنرمند، مبارز، صادق، خلاق، نو اندیش، آزادی خواه، عدالت طلب و مردم دوست نخوانیم. شریعتی در چهار راه نو اندیشی معاصر دینی، قله سترگی است که عبور و دور زدن و نادیده گرفتن وی امکان پذیر و مقدور نیست. به همه آن چه که شریعتی بود و هست صادقانه معترفیم، اما او جامعه شناس به معنای دقیق، درست و علمی کلمه نیست. اگر بخواهیم و بتوانیم او را در تیپ بندی معیارهای جامعه شناسانه قرار دهیم، بی شک با توجه به آثار و شواهد مستند و باقیات صالحات وی، شریعتی جامعه شناس از نوع فلسفی، ایدئولوژیک، آرمان گرا و ایده آلی است که بینش و نگاه ایدئولوژیک او بر نگاه و بینش اجتماعی و جامعه شناسانه اش کاملاً غلبه دارد. اگر بخواهیم در این زمینه گزاره ای دقیق تر بیان کنیم، این است که شریعتی در دوران گذار جامعه ایران، در نحله نو اندیشان و روشن فکران دینی نو گرا و مدرن اندیش جای می گیرد که واقعی ترین صفت قابل انتساب به او، فیلسوف اجتماعی است. افسوس و صد دریغ که قریب یک و نیم قرن پیش، عصر و دوره فلسفه اجتماعی و جامعه شناسی عقیم و ناکار آمد فلسفی خاتمه و پایان یافته است و عقلانیت علمی، جامعه شناسی علمی و سیستماتیک، جایگزین و جانشین شایسته آن در شناخت امر اجتماعی و نیز حل مشکلات جامعه به طریقه علمی شده است. بر خلاف نظریه پردازی فرزندان محترم و خلف و بلافصل او که قایل به کارآمدی و قرائت های نوین از او در قالب یک پروژه، روش و منش هستند، به نظر می رسد که وقتی عصر یک نگرش، گفتمان و اندیشه به علت غیر انطباق بودن آن با واقعیت سر سخت قانون مند علمی – اجتماعی با شکست خاتمه می یابد، به طریق اولی، پروژه غیر قابل اجرا و روش اندیشه نا کارآمد و عقیم به خودی خود منتفی است. در این میان تنها منش او که مجموعه ای از ارزش های اخلاقی، فکری، فضایل و رفتارهاست باقی می ماند و مانده است.
سخن آخر این که جامعه، یک پدیده متنوع، متعدد و متکثر است و راه های متعددی برای دست یابی به آزادی، عدالت، توسعه و حل مسایل و مشکلات و نیازهای واقعی انسان ها وجود دارد که نهضت رفرم و اصلاح دینی تنها یک مسیر پیشنهادی است، نه یگانه مسیر و شاهراه اصلی برای خروج از بن بست های اجتماعی، سیاسی و فکری. این نکته ای است که در تحلیل های فرزندان وی می بایست لحاظ و پی گیری شود. تجربه عینی جوامع مترقی و توسعه یافته نشان داده است که با تغییر در زیر ساخت های اجتماعی، اقتصادی و نهادهای تولیدی و مناسبات و با تغییر تکنیک و توسعه جامعه شناسانه تجربه شده از طریق تفسیر فرهنگ مادی، روبناهای دگماتیک شکسته و شکافته خواهد شد و اشکال نوین، و انواع فرم های زیست، جبراً و بر اساس نیاز عینی جامعه، جانشین اشکال سنتی، کهنه و فاقد توان مندی انطباقی با دوران رشد و پویایی و ترقی خواهی خواهد شد. به نظر می رسد که اسلوب های تفسیر تفکر اجتماعی محصول دهه پنجاه، با این مضمون که موتور کوچک فکری – فرهنگی، موتور بزرگ را روشن می کند و به راه خواهد انداخت، خاتمه یافته و نیز عصر روشن فکری متعلق به فلسفه اجتماعی با حذف نظام فکری ایدئولوژیک، پرونده اش بسته شده است. آن چه این نسل آموخته است، این نکته حیاتی و مهم است که حقیقت مطلق نزد هیچ کس نیست و آن که مدعی دست یابی به حقیقت مطلق است، بایستی به ادعای او شک روا داشت. چه، حقیقت متکثر است و اندیشه ها گوناگون و راه ها و روش ها بی شمار.

