يكي از تحولات سياسي ايران نهضت مشروطه است كه بسياري از تاريخنگاران آن را ناشي از ساختار سياسي و اجتماعي آن دوره ميدانند. نهضت مشروطه با تمام نقاط ضعف خود يك سلسله جنبشها و قيامهايي را به دنبال داشت: مردم را وارد صحنه سياسي و آنان را به مبارزه با استبداد داخلي و استعمار خارجي ترغيب نمود و مقولاتي نظير آزادي، قانون و مشاركت مردم در تعيين سرنوشت خويش را در اذهان افراد جامعه به وجود آورد.
كلمه مشروطيت از نظر لغوي يعني آنچه مقيد به شرط است و از نظر مفهوم سياسي به حكومتي گفته ميشود كه در آن اختيارات قدرت حاكمه محدود است و يا به عبارتي جلوگيري از تمركز قدرت به منظور حفظ حقوق اساسي افراد و گروهها ميباشد. وجود مجلس يكي از اصول ذاتي اين نوع حكومتهاست.
در بررسي نهضت مشروطه نخست بايد به عواملي چون استبداد شاهان قاجاريه و بيكفايتي آنان، اعطاي امتيازات به كشورهاي بيگانه و تسلط اقتصادي آنان بر ايران، اقدام مسيو نوز بلژيكي در افزايش عوارض كالاهاي داخلي و نهايتاً اعتراض مردم به اقدام علاءالدوله حاكم تهران در به چوب بستن عدهاي از تجار تهران به دليل افزايش قيمت قند كه در نتيجه جنگ روسيه و ژاپن پيش آمده بود اشاره نمود. همه اين عوامل دست به دست هم داده و زمينه را براي انقلاب مشروطه فراهم نمودند. يكي از اقدامات مهمي كه علما، تجار و كسبه در برابر حكومت انجام دادند اقدام به تحصن و مهاجرت است.
سيدعبدالله بهبهاني، سيدمحمد طباطبايي و شيخ مرتضي آشتياني از جمله علماي متحصن در صحن حضرت عبدالعظيم بودند كه به دنبال درخواست تأسيس عدالتخانه اقدام به مهاجرت صغري نمودند. پس از بازگشت علما به تهران و عدم تحقق خواستههاي آنان و بياعتنايي عينالدوله به اهداف آنان مهاجرت كبري صورت گرفت. در اثر همراهي مردم با علما و رهبري راسخ آنان و حمايت علماي نجف از مشروطهخواهان سرانجام مظفرالدين شاه را وادار به امضاي فرمان مشروطيت در تاريخ 14 مرداد 1285 شمسي نمودند و عدهاي از علما، اعيان و كسبه به نمايندگي مجلس انتخاب شدند و به تدوين قانون اساسي پرداختند..
انقلاب مشروطه بيشتر يك جنبش سياسي و فكري بود تا سيل بنيان كني كه "نظام كهن" را واژگون كند. در انقلاب، پادشاهي قاجار و ساختار قدرت دست نخورده ماند و نهاد اصلي انقلابي، مجلس، نيز به زودي زير كنترل گروه حاكم پيش از انقلاب درآمد. انقلابيان مشروطه بيش از قدرت به اصلاحات مي انديشيدند و منظور از اصلاحات، نوكردن جامعه ايراني از بالا تا پايين بود. از همين روي بودكه وقتي ديدند خود از اصلاحات بر نمي آيند به آساني و تقريبا همگروه به راه حل دست نيرومند پيوستند. آنها نمايندگان احساس عمومي جامعه و اقتضاي تاريخي بودند. ايران براي آنكه يك كشور بماند و زندگي شايسته اين سده را براي مردم خود فراهم كند بايست آرمانهاي انقلاب را تحقق مي بخشيد. انقلاب يك جنبش سازنده بود نه براي انتقام جستن يا ويران كردن، كه در ابعاد فروتنانه خود دست به نوگري همه جنبه هاي زندگي ملي زد. شتاباهنگ (مومنتوم ) آن در دهه هاي بعدي بيشتر شد و به توسعه سريع، اگر چه ناهماهنگ، جامعه ايراني انجاميد.
اما با همه تعهد به انديشه آزادي و ترقي، انقلاب بر يك زمينه مذهبي روي داد، چنانكه در ايران آغاز اين سده مي شد انتظار داشت. انقلابيان همه در پي آشتي دادن آرمانهاي خود با اسلام بودند و در زير فشارهاي درون و بيرون، امتيازهاي مهمي به مشروعه خواهان دادند. متمم قانون اساسي 1907 پيشدرامد ولايت فقيه و روايت ديگري از حكومت اسلامي است و همان آميختگي عناصر مردمسالاري و دينسالاري - با تركيبي متفاوت - در آن ديده مي شود. در عمل، اجراي طرح مشروطه خواهي با آن امتيازات ناممكن بود و از آغاز پادشاهي رضاشاه تا پايان محمد رضا شاه تنش ميان برنامه اصلاحي، و زمينه مذهبي قانون اساسي و جامعه ايراني بارها به رويارويي هاي سخت و گاه خونين انجاميد.
اين زمينه مذهبي ، با همه پيشرفتهاي اقتصادي و فرهنگي دوران هفتاد و دو ساله مشروطه، سياست ايران را رها نكرد. نفوذ پايگان (سلسله مراتب) مذهبي ريشه دارتر از اصلاحات سطحي آن دوران بود كه بيخبري پادشاهان پهلوي از توسعه سياسي، آن را سطحي تر نيزكرد. در نبود يك فرهنگ و ساختار سياسي كه بتواند جانشين شبكه مالي - مذهبي آخوندها بشود و جبهه تازه اي از سرامدان (اليت) مدرن را شامل روشنفكران و تكنوكراتها در برابر جبهه سنتي بازاري و آخوند قراردهد، طبقه متوسط رو به گسترش ايران پس از شكست تجربه هايش با پوپوليسم (توده گرايي) مصدق و راديكاليسم چپ انقلابي، به راه بهره برداري سياسي از مذهب افتاد؛ بويژه كه آن تجربه ها نيز از عنصر مذهب سياسي بي بهره نبود و عموما بر همان بستر آشناي جنبش مشروطه حركت مي كرد: بهره گيري از نفوذ مذهب و آخوند براي پيشبرد هدفهاي سياسي. در اين رويكرد ميان حكومت و مخالفانش درجه اي ازهمرايي بود.
مذهب سياسي كه در انقلاب مشروطه از تجدد خواهان نيمه شكستي خورده بود در دوره هاي اصلاحات سريع بعدي (1320-1300و1356-1340) بزرگي خطر توسعه اقتصادي و نوسازي جامعه - به زبان ديگر غربگرايي - را براي "روحانيت" دريافت؛ ولي جز در سالهاي رضاشاهي كه طرح غير مذهبي (سكولار) شدن جامعه بطور جدي دنبال مي شد، جايگاه ممتاز آخوندها در سياست بر رويهم نگهداشته ماند. دستگاه حكومتي پس از هر تصادم جدي به دلجويي آنان مي پرداخت و مخالفان حكومت نيز هيچ در پي بيگانه كردن آنان نمي بودند. بااينهمه دگرگوني روزافزون جامعه به زيان نفوذ مذهب بود. و اين را روشنفكران مذهبي آن زمان، از بازرگان گرفته تا آل احمد و شريعتي و همفكرانشان در صف مخالفان و در دستگاه شاهنشاهي ( در سمت هاي رييس دفتر و رييس بنياد و رييس موسسه و مشاور و رابط ) بهتر از خود آخوندها دريافتند و هر كدام به شيوه خود به ياري شتافتند. در تاريخ ايران احتمالا به هيچ گروه گمراهتر و زيانكارتر از آن روشنفكران نمي توان برخورد.
بازرگان به آشتي دادن اسلام و علم همت گماشت - اصرار بيهوده و چند صد ساله شبه دانشمندان در غرب و جهان اسلامي، بر يكي شمردن دو مقوله از بن متفاوت كه علم و دين هر دو را از خويشكاري (فونكسيون) و ريشه هاي خود جدا مي كند. شريعتي اسلام آرماني شخصي خود را با انديشه هاي نيم جويده و ناپخته ماركسيسم انقلابي جهان سومي يكي كرد و در هم جوشي ساخت كه براي چشايي زمخت و بدوي (پريميتيو) روشنفكران نيمه سواد و آتشين دهه پنجاه/ هفتاد ايران مانند مائده بهشتي بود. آل احمد از سوي ديگر با نفي غرب اصلا منكر آرمان پيشرفت و نوگري شد و اسلام را بجاي آن گذاشت.
درست درحالي كه رفاه و آموزش در كار آن بود كه جامعه سنتي مذهبي را از واپسماندگي هزار ساله بدرآورد روشنفكران مذهبي توانستند ارتجاع مذهبي را در جامه "مترقي" و امروزيش براي محيط روشنفكري ايران دلپسند سازند: مذهب خود علم بود ولي غرب نبود كه تنها با جنبه هاي ناپسندش تعريف مي شد؛ غرب جز بدآموزي چيزي براي مسلمانان نداشت و آنها را از ميراث گرانقدر ترشان دور و بيخبر مي كرد؛ هنر نزد مسلمانان بود و بس و غرب ريزه خوار جهان اسلام بود؛ انقلاب جهاني را مي شد در متن تئولوژي شيعه به راه انداخت زيرا تقيه همان رازپوشي انقلابي بود و انتظار ظهور، هشياري انقلابي معني مي داد؛ بقيه اش را نيز مي شد از خاك پر بركت كربلا بدرآورد. از مدتها پيش از انقلاب، اين روشنفكران آشكارا آخوندها را فرا مي خواندند كه رهبري "انفجار" را در دست گيرند. آنها زمينه را براي پيروزي خرد كننده و قدرت انحصاري آخوندها آماده ساختند و ايران را به روزي انداختند كه مسلما خود آرزويش را نداشتند.
ولي دانه انقلاب اسلامي در انقلاب مشروطه كاشته شده بود و در دوران مشروطه - در پادشاهي پهلوي كه به بهاي سركوب آزاديها به اجراي بقيه طرح مشروطه پرداخت - چندانكه مي بايست نيرو گرفت. هنگامي كه زمان مناسب فرارسيد، آنگاه كه نشانه هاي فرسودگي و درماندگي رژيم پادشاهي نمودار گرديد و دشمنان و مخالفان از هر سو حلقه را تنگ تر كردند، رهبري مذهبي با شبكه اي كه در زير چشم و به ياري دستگاه حكومتي در سراسر كشور و در طول سالها گسترش يافته بود آماده بود كه روي بالا ترين داوها بازي كند و روشنفكران مترقي و ملي و انقلابي در پيشاپيش طبقه متوسط ايران به جان آماده بودند كه به رهبري آن تا حد پرستش گردن نهند.

